Pages

Saturday, June 9, 2012

دختر بابا شدم دوباره. برگشتم به اتاق مجردی خودم. به زندگی پنج نفره‏ سابقمون. خواهر هم از زندگی متاهلی مرخصی گرفته و هر چهار نفر با تمام قوا پروانه‏وار دور و برم می‏چرخن و نمی‏ذارن آب تو دلم تکون بخوره. چه نیاز داشتم به این تیمارداری و لی‏لی به لالا گذاشتن. به محبت بی‏دریغشون. به بودنشون.

همسر (به زودی سابق) رو خیلی ندیدم توی این مدت. به صورت ریموت داره کارامو دنبال می‏کنه و هوامو داره. به قول برادر داره «محبت‏زدایی» می‏کنه. نمیاد که مهرش از دل‏مون (بیشتر از دل خانواده) بره بیرون ولی همچنان گوش‏به‏زنگه که اگه من کاری داشته باشم برام انجام بده. روز دوم با پدر و مادرش اومدن اینجا. گل گفتیم و گل شنیدیم. انگار نه انگار. پدیده‏ایم در نوع خودمون. 

تابستونِ تهران‏ه و کولر و عطر زردآلو و طعم توت. «خونه» هم که بهترین جای عالم. خود بهشت. تنهایی کارای اونجا رو به دوش کشیدن اینقدر خسته‏م کرده که تا الان همه‏ش خونه‏نشین و در حال استراحت بودم. ولی کم‏کم دلم می‏خواد برم بیرون؛ هوای آلوده شهرم رو نفس بکشم.

یه حسی داره سیخ میزنه که همینجا بمون، یه حس قوی‏تری می‏کشونه به اون سمت. بیچاره من که دلم با هر دو طرفه...

Friday, May 11, 2012

از اون وقتاست که باید باشه. گرم و مهربون...

«خواب رویای فراموشی‏هاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشی‏هاست...»

Friday, May 4, 2012

«این نیز بگذرد»

صبح-ظهر-شب، هر وعده بیست بار تکرار شود.
دوره درمان را کامل کنید.

Thursday, May 3, 2012

«شب حزین و من غمین و ره دراز»
  احمدرضا احمدی

Wednesday, May 2, 2012

حتی اینجا هم نمی‏تونم بنویسمش. باید بمونه همون تو. از تو بخوره و تموم کنه. سرطان بشه اصلا. یا اینقدر با این اشکا بیاد بیرون تا تموم شه. منو باید بذارن توی میدون شهر. همه ببینن عبرت بگیرن. یا داستانمو توی کتابا بنویسن. پیام اخلاقی هم این باشه که هر کاری که این کرده توی زندگیش شماها نکنید. عاقلا درس بگیرن و رستگار شن، ابله‏ها هم نگا کنن و رد شن و بعدها بذارنشون توی میدونای دیگه شهر.