Pages

Wednesday, July 4, 2012

قرار بود به کبوترامون دونه بدیم. ظهرای چهارشنبه دراز می‏کشیدیم کنار هم و برام کتاب می‏خوند. سرم روی بازوش، چشمام بسته، سبک و رها و چسبیده به تنش گوش می‏کردم به بمی صدای مردونه‏ش که بسته به موضوع داستان، ریتم و لحنش تغییر می‏کرد. بیست و دو ساله بودم. قرار بود با هم پیر شیم. قرار بود مثل شخصیت‏های همون داستان که برام با حس می‏خوند، یه روز پیر و چروکیده و عاشق بشینیم روی نیمکت توی پارک و به کبوترامون دونه بدیم.

یکی از همون چهارشنبه‏ها، روی دیوار کنار تختش جایی که وقتی یه وری می خوابید نگاهش بهش می‏افتاد، نقاشی کشیدم. خودمو کشیده بودم که مثلن کنارشم همیشه. دل‏مون خوش بود. دل بیست و دو ساله‏مون به یه نقاشی مدادی روی دیوار یه خونه اجاره‏ای خوش بود. 
...

امروز چهارشنبه است دوباره. دلم سی ساله و در آستانه هفتمین سالگرد ازدواج‏مون، رسمن از هم جدا شدیم.

Sunday, July 1, 2012

پـــــــــــــایـــــــــــــانِ فــــــــــــــصلِ اول

Thursday, June 28, 2012

اذان موذن‏زاده آب حیات بود.‏ غصه‏هام حل می‏شد لابه‏لای طنین اصوات عربی. دلم آروم می‏گرفت با آوای خوشش. به تراپیستی که چهار روز دیگه باهاش قرار ملاقات دارم فکر می‏کردم؛ به قرصایی که هر روز می‏خورم و منگ و خوابالودم می‏کنه و تمرکزم رو از بین می‏بره بی که سبکم کنه. و به صدای جادویی این پیرمرد توی گرگ و میش سحر. برای چند دقیقه خالی شدم از همه چی. از همه همه همه چی. 

Tuesday, June 26, 2012

از حالم پرسیده و این که روبه‏راهم یا نه. اون هم بعد این همه مدت. شاخک‏هاش عجیب به کار می‏افته اینطور موقع‏ها. انگار که پرش رو آتیش زده باشن. فرکانس بیقراری‏م رو می‏گیره حتی از راه دور...

نمی‏تونم بفهمم پیامش بیشتر دلگیرم کرد یا دلگرم.

Sunday, June 24, 2012

زندگی جریان داره. حالا گیرم که گرونی در پایتخت بیداد ‏کنه یا «بهار» مصر با پیروزی اخوان‏المسلمین به پاییز مبدل شه. گیرم که در خونه کوچیک ما دل همه از یه غصه مشترک گرفته باشه. چه فرقی می‏کنه. زندگی میاد و از همه‏مون می‏گذره. این هوای خوب، این آسمون امشب، این گربه‏هایِ ولویِ نترسِ پایین پنجره رو چه به یاس مردم شهر من و شادی مردم مصر. زندگی راه خودشو می‏ره. پس «همراه شو عزیز... تنها نمان به درد... ».