Pages

Tuesday, August 11, 2015

تابستان سنه هفتاد و پنج-شش بود. مادرم از جاری دوستش که استعداد عجیبی در گرویدن به فرقه‌های زیرزمینی داشت شنیده بود که عطار خبره‌ای در خیابان انقلاب مغازه گیاه دارویی دارد. از معجزات شیخ اینکه با گرفتن نبض دست، تمام درد و مرض‌های آدم را تشخیص می‌داد و داروی گیاهی مناسب برای درمان مرض را تجویز می‌کرد. یک‌تنه هم دکتر بود هم داروخانه. مادرم وسواس عجیبی نسبت به مقوله سلامتی دارد. از بچه‌گی مدام در مطب‌ پزشک‌های سرشناس و پنجه‌طلایی می‌چرخیدیم تا عضوهای کلیدی‌مان در سلامت کامل باشند. به مادرم بود یکی یک مانیتور وصل می‌کرد به تک‌تک‌مان و کنترل وضعیت و سازوکار اعضای داخلی را شخصن به عهده می‌گرفت. دکترها آزمایش می‌نوشتند و شب‌های زیادی تا صبح همراه پدرم توی ماشین در کوچه آبشار روبروی پارک ساعی می‌خوابیدیم تا صبح زود نوبت‌مان بشود و متصدی بی‌اعصاب پذیرش آزمایشگاه مرکزی لیوان شاش‌مان را بدهد دست‌مان. آزمایش می‌دادیم و بعد می‌رفتیم سوپر روبروی آزمایشگاه آب‌پرتقال و کیک می‌خوردیم و این مراسم هر شش ماه تکرار می‌شد. این در حالی بود که ده‌ها آزمایشگاه در نزدیکی خانه‌مان وجود داشت. منتها مادرم فقط به نتیجه‌ای که روی سربرگ‌های آزمایشگاه مرکزی روبروی پارک ساعی چاپ می‌شد اعتماد داشت.

در آن سال‌ها تکنولوژی هنوز در انزوا بود. آدم‌ها نصفه‌شب‌ می‌رفتند اسم مریض‌شان را روی تکه کاغذی که به در ورودی آزمایشگاه چسبانده بودند می‌نوشتند و ساعت‌ها منتظر می‌مانند تا نوبت‌شان شود. این وسط هم چند بار دعوا و کتک‌کاری می‌شد. آدم‌های مریض دعواهای رقت‌انگیزتری دارند. دعوای جلوی آزمایشگاهی که بیمارانش شب را توی کوچه خوابیده‌اند حزنی دارد که دعوای ظهر جمعه جلوی چلوکبابی نایب میدان کاج ندارد. هیچ‌وقت نمی‌فهمی کسی که سرش داد و بی‌داد می‌کنی چند روز دیگه «دارد» برای زنده ماندن و این کل ماجرا را از حالت اکشن خارج می‌کند و به شکل تراژدی در می‌آورد. مریضی یک خوبی داشته باشد این است که آدم می‌تواند از آن به عنوان حربه استفاده کند و جایی که زورش به حریف نمی‌رسد با عنوان بیماری‌اش حریف را به زانو در آورد. مثلن هیچ یادم نمی‌رود یک بار دو مرد که یکی موهای خیلی پرپشت و سیاه و دیگری موهای تنک خاکستری داشت جلوی همین آزمایشگاه سر اینکه نوبت‌ کدام‌شان است جر و بحث کردند. ظاهرن معلوم نبود که اسم کدامشان بالاتر است. بدی سیستم‌های دست‌نویس این است که اگر زبل باشی می‌توانی اسمت را به زور بچپانی بین دو اسمی که با فاصله گشاد‌تری از هم نوشته شده‌اند. آدم‌های دعوایی محصول همین سیستم‌های دستی پرخطا بودند. قبل از اینکه سیستم بانک‌ها مکانیزه شود و ارباب رجوع شماره داشته باشد، همیشه سر نوبت و فاصله فیزیکی آدم‌ها از همدیگر سر صف دعوا و مرافه بود و خون از یک جایی ریخته می‌شد. بعدها که تکنولوژی پیشرفت کرد، آدم‌ها به اجبار متمدن و قانون‌مدار شدند و بدون جنگ و خونریزی به صف و نوبت تن دادند. آن روز هم جر و بحث بین دو مرد بالا گرفت و یکهو کت همدیگر را چنگ زدند. هر کدام سعی می‌کرد دیگری را هل بدهد عقب که خودش زودتر برود تو ولی چون زورشان برابر بود از جایشان تکان نمی‌خوردند و در جا فقط همدیگر را چنگ زده بودند و هی برافروخته و قرمزتر می‌شدند. خواب از سر تماشاچی‌ها پریده بود و نچ‌نچ می‌کردند. هر کس به اقتضای سن و جایگاه اجتماعی و نوع قالب شخصیتی‌اش نظری می‌داد. متصدی وقتی دید جنگ عاقبتی ندارد وارد عمل شد و به مرد کم‌مو که هم سن و سال خودش بود و خسته‌تر و بیمارتر از زلفعلی به‌نظر می‌رسید گفت «پدر جان اول شما برو تو». مرد کم‌مو اجازه نداد پدر خطاب شدن توسط یک آدم همسن‌و سال که می‌توانست همشاگردی قدیمش باشد اذیتش کند، یقه زلفعلی را ول کرد و خیز برداشت که بپرد توی آزمایشگاه که زلفعلی با بغض چیزی با این مضمون که «زنم سرطان داره و خدا شاهده که چند روزه آواره تهران و دکتر و آزمایشگاهیم» گفت و بعد نشست روی زمین و سرش را گرفت. جنگ مغلوبه شد. همه زلفعلی را با ترحم و همدردی و مرد کم‌مو را با خشم و انزجار نگاه کردیم. حتا من که خیلی کوچک بودم و پدرم ناچار بود دکمه آب‌سردکن را فشار دهد تا با جریان آب میل شاشیدن در من تقویت شود. همه جوری مرد را نگاه کردیم که انگار در بهترین حالت کلسترول بالا داشته باشد و با کلسترول مسخره‌اش بخواهد جان یک زن مبتلا به سرطان را بگیرد و خانواده‌ای را داغدار کند. مرد کم‌مو معذب از جلوی در کنار رفت و زلفعلی در مقابل نگاه قضاوتگر حضار فاتح میدان شد. هیچ کس از مرد ‌کم‌مو نپرسید «پدر جان درد تو چیه؟».

چند سال از جریان آن روز آزمایشگاه مرکزی و چک‌آپ‌های شش‌ماهانه کودکی گذشته بود. سن بلوغ بودم. تخمدان پلی‌کیستیک داشتم و پریودم نامنظم بود. و این تنبلی تخمدان باعث می‌شد که تارهای موی سرم نازک شوند و ریزش مو بگیرم. خودم از اینکه دیربه‌دیر پریود و درناک می‌شدم اعتراضی نداشتم ولی مادرم خیلی نگران بود و اصرار عجیبی به درمان تخمدان و رویاندن مو روی سر من داشت. دکترهای زیادی رفته بودم ولی مادرم کماکان عزمش را جزم کرده بود که تخمدان من را درمان کند. این بود که آدرس عطار را از جاری دوستش گرفت و من و مادرم در ظهر یک‌روز گرم تابستان رفتیم مغازه عطار که فامیلش تهرانی بود. آقای تهرانی قد کوتاه، عینکی، سبزه و بی‌مو بود و با اینکه تابستان بود لباس‌های تیره و نسبتن ضخیم پوشیده بود. نمی‌دانم این چه رازی‌ست که پیرها هیچ‌وقت گرم نمی‌شوند. خودش در کل شبیه عطارهای کارکشته کهنه و آمیخته به گردوغبار و کدر بود ولی بی‌مو بودنش اعتمادم را ازش سلب کرد. مغازه‌اش کوچک و پر از گرده گیاه و کیسه‌های بزرگ شاخ و برگ بود و بوی گل‌ختمی و زیره می‌داد. تهرانی با انگشت‌های زبر نبضم را گرفت و تمرکز کرد. من و مادرم منتظر بودیم معجزه‌اش را نشان‌مان بدهد تا به خاک بیوفتیم و ایمان بیاوریم. گفت که کم‌خونی داری. داشتم. گفت تیروئیدت کم کاره. کم‌کار بود. گفت میل جنسی‌ات زیاده. خجالت کشیدم. مغازه عطاری جای مناسبی برای صحبت از میل جنسی یک آدم در سن بلوغ نیست. آن هم جلوی مادرش. تازه میل جنسی همه آدم‌ها در سن بلوغ بالاست. گفتن ندارد که. بعد یک عالم چیز دیگر هم گفت منتها جمله «میل جنسی‌ت زیاده» با صدایی که هی بلندتر می‌شد توی گوشم تکرار می‌شد این بود که باقی مشکلاتم را نشنیدم. خیره شده بودم به گونی لیموعمانی‌ها و دوست داشتم فکر کنم مادرم آن جمله را نشنیده. تشخیص‌اش که تمام شد شروع کرد به نوشتن اسم داروهایی که باید می‌خوردم. بعد از یک ساعت من و مادرم را با گونی‌گونی برگ و گیاه و روغن و عرقی که باید دم یا مالیده می‌شد روانه خانه کرد. داروهای گیاهی تا مدت‌ها توی انباری خانه دست‌نخورده ماندند تا در یک خانه‌تکانی شب عید روانه سطل زباله شدند. جاری دوست مادرم از داروی گیاهی برید و به یوگا و مراقبه رو آورد. از مرد کم‌مو، مردی که زنش سرطان داشت، و متصدی عنق آزمایشگاه مرکزی خبری در دست نیست. تخمدانم همچنان کیست‌ می‌سازد، و میل جنسی‌ام شامل مرور زمان شد. 

Friday, July 10, 2015

امروز یک طور خاصی بودم. ماجرا درست موقعی که وارد فروشگاه آیکیا شدیم شروع شد. مهمان‌هایمان برداشته بودند ما را آورده بودند آیکیا که در مورد میز تلویزیون و کافی تیبلی که می‌خواستند بخرند نظر بدهیم. من یک نظر کلی در مورد محصولات آیکیا بیشتر ندارم؛ علی‌رغم فضاهای قشنگ و مفیدی که در کل فروشگاه و مجله‌های تبلیغاتی‌شان به نمایش گذاشته‌اند، محصولاتشان علاوه بر کیفیت پایین، طراحی پیش‌پاافتاده‌ای هم دارد. در واقع آدم‌ها بیشتر جذب ترکیب‌ کیوب‌هایی که طراحی و دکور کرده‌اند می‌شوند تا خود محصول. فضاسازی بی‌نظیری که به نمایش می‌گذارند به مشتری توهم این را می‌دهد که با خرید محصولات‌شان نیازی به سلیقه و فضای بزرگ نیست و فضا خودبه‌خود مفید و قشنگ می‌شود. همین خود من اولین باری که وارد یکی از شعبه‌هایش شدم از خوشحالی و هیجان می‌لرزیدم. بعد که وسایلم را در ازای پرداخت کلی اسکناس صد دلاری آوردم خانه، دیدم که هیچ‌چیز شبیه آن تصویر بی‌نقص داخل فروشگاه نیست. من مانده بودم و کلی تیر و تخته که به هیچ چیز خانه و به هم نمی‌آمدند. این بود که متوجه شدم آیکیا موفق‌ترین فروشگاه در فریفتن مشتری‌ست. یک روز تق‌اش در می‌آید که یک‌سری متخصص بازاریاب و روان‌شناس دارد که با چیدمان خاص اشیا و استفاده از رنگ و فرم، مغز خریداران را دستکاری می‌کنند تا با کانونی‌کردن توجه، مشتری را هیپنوتیزم کرده تا فروش‌شان را بالا ببرند. اگر مثل امروز من خرید خاصی نداشته باشید و رفتار مشتری‌ها را مطالعه کنید متوجه می‌شوید که چطور آدم‌ها با دیدن یک میز ساده از خودبی‌خود می‌شوند و با چشم‌های مسخ‌شده به سمت میز مورد نظر می‌روند، کدش را یادداشت می‌کنند تا در انتهای این تونل فریب تکه‌هایش را از انبار بردارند، و چشم‌هایشان از اینکه که قرار است خودشان سر هم‌اش کنند برق می‌زند. بعد که رسیدند خانه و پرده‌های فریب کنار رفت و انگشت‌های‌شان در اثر پیچاندن هزار پیچ در مهره حس‌اش را از دست داد، تازه می‌فهمند که چه کلاه گشادی سرشان رفته. درست دو ماه پیش بود که نزدیک بود با الف قربانی هیپنوتیزم آیکیا شویم. دو ساعت تمام با کامپیوتری که برای مشتریان در نظر گرفته شده تا کمدشان را با توجه به سلیقه و نیازشان طراحی کنند، یک کمد بزرگ با قفسه‌ها و کشوهای منحصربه فرد ساختیم. نتیجه را پرینت گرفتیم و تکه‌های مورد نیاز را از انبار برداشتیم و بار چرخ کردیم. حتی پیه هزینه حمل و نقل را هم به تن‌مان مالیده بودیم. مسخ و آرام چرخ محتوی اجزای کمدمان را هل می‌دادیم سمت صندوق که به خودمان آمدیم و دیدیم که چیزی که برای خریدش آمده بودیم یک دراور ساده شش کشویی بوده که ارزشی معادل یک چهارم کمد را داشت. علی‌رغم اینکه نیازی به کمد با در کرکره‌ای زرد چرک و قفسه‌های مخصوص کروات‌ها و شورت‌ها و کفش‌ها و شلوار‌ها نداشتیم، تکه‌هایش را می‌بردیم تا حساب کنیم. به موقع به خودمان آمده بودیم و در نهایت از خطر جستیم. از آن روز به بعد به محض ورود به فروشگاه در مقابل سیگنال‌هایی که از اشیا و وسایل ساطع می‌شوند مقاومت می‌کنم و سعی می‌کنم کنترلم را روی مغزم به دست بگیرم. هر جا هم که از کنترل خارج شوم الف تشر می‌زند و به خودم می‌آیم.

یکشنبه بود و زوج‌های خوشبخت با کودکانی شبیه به عکس‌های روی قوطی شیر‌خشک و پوشک، فروشگاه را به تصرف خودشان در آورده بودند. روی پله برقی به سمت بالا بودیم و من فکر می‌کردم که چرا متوسط قد آدم‌ها در آیکیا از جاهای دیگر بیشتر است. بعد یک‌هو حالم عوض شد. به دلیل ناشناخته‌ای دلم برای خودم سوخته بود. حال فاطمه لای در را داشتم. نه به خاطر اینکه قدم از متوسط قد آدم‌ کوتاه‌تر بود. حس می‌کردم عالم و آدم در حقم بد کرده و من مستحق این همه ظلم و بی‌عدالتی نیستم. افتاده بودم روی دور خودقربانی‌پنداری و طبیعت هم هی نشانه می‌فرستاد. جوری حساس و قابل احتراق بودم که حتی از کارمندان و فروشندگان زردپوش آیکیا توقع دلجویی و توجه ویژه داشتم. ظاهرم به آرامی بودا بود ولی در درونم طالبان داشت مجسمه‌اش را فرو می‌ریخت. به جای جنگیدن یا مقاومت که تجربه ثابت کرده فایده‌ای ندارد اینبار سعی کردم با جلادی که روی روانم شمشیر می‌کشید مبارزه نکنم. خودم را هم گول نزدم که در بهترین نقطه عالم ایستاده‌ام و دنیا در مشت من است. تلقین خیلی وقت است که کارکرد سابق‌اش را از دست داده است. گذاشتم خوب سلاخی‌ام کند. مظلومیت چنان به خوردم رفته بود که در خودم نمی‌دیدم اعتراض و مقاومت کنم. خودم را سپردم به ویرانی‌ای که به آرامی آغاز شده بود. کمی بعدتر در کمال ناباوری متوجه شدم که یک جایی در فاصله بین تخت‌خواب‌ها و رستوران حالم خوب شده و تنها حسی که داشتم خستگی و تشنگی بود. از من بپذیرید که رستگاری در پذیرش است. از من چرا وقتی نیوتن به این قشنگی و مختصری گفته «هر عملی را عکس‌العملی‌ست برابر و در خلاف جهت». این قانون علاوه بر فیزیک در روانشناسی هم مصداق دارد. اگر [حال بد را] فشار بدهید [حال بد] فشارتان می‌دهد. بعد پروسه مقاومت فرسایشی می‌شود. به محض اینکه اجازه دادم مظلوم و قربانی و طفلکی باشم، در کمال ناباوری دیدم که هیچ‌کدام از اینها نیستم. شل که کردم ول کرد.

حالا توهم مظلومیت و حس دل‌سوخته‌گی رفته ولی یک چیز واقعی فیزیکی در جهاز هاضمه‌ام می‌سوزد. یعنی دل‌سوختگی به معنای متافوریکش از بین رفته ولی سوزش فیزیکی آمده. مثل اثر پدهای کلد/هات که برای تسکین دردهای موضعی کمر و گردن روی عضو دردناک می‌گذارند، تشخیص نمی‌دهم که این سوختن از سرماست یا گرما یا هلیم سنگینی که برای صبحانه خوردم. سوزش از گلو شروع می‌شود و در حوالی مقعد ختم. کل هفت‌متر با هم می‌سوزد. رفتم گوگل کردم دیدم علایمش از مری تا دوازهه شبیه رفلاکس و از دوازدهه به پایین شبیه زخم اثنی عشر است. روده تحریک‌پذیر هم تشخصی دوم ما یعنی من و گوگل است. این‌طور وقت‌ها زود ذهنم می‌رود به خانواده که چیزهای قشنگ‌قشنگ برای آدم به وراثت می‌گذارند. مادرم دستگاه گوارش ناکارآمدی دارد. هر از گاهی یکی از عضوهای کلیدی‌اش عیب می‌کند و تا آمدن نتیجه سونوگرافی و آزمایش و اندوسکپی همه از نگرانی دق می‌کنیم. بعد برای درمان عضو بیمار ناچار است داروهایی مصرف کند که عوارض جانبی‌اش می‌زند یک عضو دیگر رامعیوب می‌کند. دستگاه گوارش مادربزرگم هم تعریفی نداشته. با اینکه در مدت عمرش نه چربی خون داشت و نه مشکل قلب و عروقی، منتها در نهایت در سن هفتاد و پنج سالگی در اثر خون‌ریزی معده مرد. به ما گفتند که شب قبلش یک عالم باقالی با گلپر خورده بوده. با همچین پیشینه درخشان خانوادگی‌ و استعدادی که ما (من، برادر و خواهرم) در به ارث بردن ژن‌های معیوب داریم هیچ بعید نیست که با افتادن در سراشیبی عمر، روزهای ناخوش من هم آغاز شده باشند. من و برادر و خواهرم در دوران جنینی نشسته‌ایم و ژن‌های معیوب را دست‌چین کرده‌ایم. من و برادرم ضعف بینایی را از سمت مادر، خواهرم چاقی پایین‌تنه را از سمت پدر، من و خواهرم کم‌خونی و اختلال غده تیروئید را از سمت مادر، و هر سه ژن کچلی را از سمت پدر گرفته‌ایم. یعنی بدترین‌ها از هر سمت. این در حالی‌ست که در خانواده ده‌ها آدم سالم و زیبا و بی‌عیب داریم که در طول اعصار و دوران‌ها حامل ژن‌های مرغوب و درجه یک بوده‌اند. منتها ژن‌های مرغوب آنها با و بی جهش به عمو زاده‌ها و خاله‌زاده‌ها رسیده‌اند و ما؟ ما هیچ. ما کج و کوله. 

Sunday, June 21, 2015

باز شدن فواره‌ها یعنی که از ساعت خواب آدم‌های نرمال خیلی گذشته. اوایل صدای ریز آب روی برگ‌های درخت تنومند پشت خانه -که ریشه‌اش دم خانه ماست و ساقه‌هایش دو ساختمان آنورتر- را با صدای باران اشتباه ‌می‌گرفتم. صدا هر شب راس ساعت خاصی در پس‌زمینه بود و من زیر پتو کیف می‌کردم از اینکه بیرون طوفانی و بارانی است. اوضاع ناپایدار جوی وقتی که جایم گرم و نرم و امن باشد به بهتر خوابیدنم کمک می‌کند. بعد دیدم که طبیعی نیست آسمان برنامه‌ منظمی برای باریدن داشته باشد. از پنجره که به بیرون نگاه کردم فواره را دیدم و بدین ترتیب چیزی در من شکست. مثل آدم‌هایی که کلاه گشادی سرشان رفته، علیرغم تمایل به انکار، پذیرفتم که صدای گوش‌نواز و آرامش‌بخش باریدن هر شب صدای فواره بوده. اما کماکان باورم نمی‌شود که این همه باران سیل‌آسا که در طول روز می‌بارد برای آبیاری گیاه کافی نباشد و درخت‌ها به آبیاری مصنوعی نیاز داشته باشند. از نظر من این شهر در این فصل بهترین جا برای کشت دیم است.
متصدی امور باغبانی و فضای سبز مجتمع ما میل و ولع غیرقابل کنترلی به رویاندن دارد. مجتمع ما یک آمازونِ کوچکِ شهری‌شده است. از تمام استعداد زمین برای رویش دانه استفاده شده. من تا امروز نمی‌دانستم درخت موز گل‌های درشت صورتی-بنفش می‌دهد. در فاصله بین پارکینگ و راهرویی که واحد ما دومین خانه‌اش است، درخت موز بلندی‌ست که گل‌های بزرگ و موزهای کوچک می‌دهد. در فصل موز از فاصله پارکینگ تا خانه ما کسی از گشنگی نخواهد مرد چون همیشه خوشه‌های موز آویزان دم دست است و فقط کافی‌ست تا دستت را دراز کنی. از واحد ما تا استخر و از استخر تا باشگاه هزار گونه مختلف دیگر درخت سبز شده و لای هر کدام از بوته‌ها و علفزارهای بلندش یک میلیون خزنده و جانور لزج کمین کرده‌اند که با تاریکی هوا دسته‌جمعی می‌خوانند. شب‌ها چمن‌ و علف‌های بلند صدای سسسسس مار می‌دهند و من یکی را قیمه کنند حاضر نیستم پایم را در مسیر باریک منتهی به باشگاه مجتمع بگذارم. به ویژه اینکه مسیر در نقطه‌ای به پل چوبی کوچک متزلزلی می‌رسد که از روی چیز برکه‌مانندی عبور می‌کند که در دو طرف آن ده‌ها قورباغه و وزغ درشت باد به گلویشان انداخته‌اند و از یک ور پل می‌پرند ور دیگر. من یک خزنده-دوزیست هراسم که حتی از تصور قدم گذاشتن در چنین مسیری دچار تنگی‌نفس می‌شوم. باغبان سبزانگشتی مجتمع ما بی که خودش بداند عامل اصلی ورزش نکردن و اضافه وزن من است.  

امروز یکی از شنبه‌های بلاتکلیف ماه جون است و من همچنان بی‌کارم. بی‌کار بودن را بلد نیستم؛ خاصه در تابستان. ما خانوادگی بدتابستانیم. در تابستان عمومن تنبل، بی‌خواب، کم‌اشتها، و به نسبت فصل‌های دیگر خلق‌تنگ‌تریم. تابستانی که ایران بودم بعضی ظهرها با مادرم در هیئت بی‌نظیر بوتو با شال و مانتو و شلوار نخی و سفید می‌رفتیم بیرون و دو لبوی سرخ کلافه برگشتیم خانه. بعد زیر کولر دراز می‌کشیدیم، شربت سکنجبین و تخم‌شربتی می‌خوردیم و به تابستان طولانی و گرم بد و بی‌راه می‌گفتیم. مادرم از من هم کلافه‌تر بود چون در اثر یائسگی هر چند وقت گُر هم می‌گرفت. وقتی به قول خودش اَلو می‌گرفت گونه‌هایش سرخ می‌شد و با روزنامه یا مجله خودش را باد می‌زد و از همه متنفر بود. ما چهار تا در سکوت و با دلسوزی الو گرفتن مادر را تماشا می‌کردیم و منتظر می‌ماندیم تا دمایش بیفتد و بعد خواسته‌هایمان را مطرح کنیم. تابستان‌های ما عمومن به خنک کردن مادرم و نفرین مسئول تاسیسات مجتمع‌مان که در مقابل روشن کردن چیلر مرکزی مقاوت داشت می‌گذشت. 

با این خوی بدتابستانی، بیکاری اجباری بیشتر فشار می‌آورد. نمی‌دانم باید با بی‌کاری‌ام چیکار کنم. دلم می‌خواست بیکاری یک کلمه یا حالت/وضعیت نبود. فیزیک داشت. می‌شد بلندش کرد و روی میز گذاشتش یا از پنجره به بیرون پرتابش می‌کرد. می‌شد روی زمین کشیدش و بردش توی اتاق و در را رویش قفل کرد. می‌شد بغلش کرد، می‌شد دست‌اش انداخت و مسخره‌اش کرد یا باهاش کنار آمد. با چیزی که اذیتم می‌کند ولی دیده نمی‌شود و نمی‌شود زد زیر گوشش نمی‌دانم چطور مبارزه یا مدارا کنم. فکر کردن به بیکاری در تمام ساعات بیداری در پس‌زمینه ذهنم است و فکرهای بی‌خود دیگر روی آن شکل می‌گیرد. در بیداری به بیکاری فکر می‌کنم و در خواب امتحان‌هایی می‌دهم که درسش را نخوانده‌ام و جواب سوال‌های بی‌انتهایش را نمی‌دانم. من از آن دسته آدم‌ها نیستم که وقتی بیکارم کلاس نقاشی و سفال‌گری بروم یا سالسا و فرانسه یادبگیرم. با بیکاری بی‌عاری هم اتفاق می‌افتد. باسنم که سوزن‌سوزن می‌شود می‌فهمم که زیاد نشسته‌ام. نشستن طولانی روی کاناپه که حوصله‌ام را سر ببرد چند تا از کتاب‌های نخوانده‌ام را از کتاب‌خانه برمی‌دارم و توی اتاق روی تخت دراز می‌کشم و شروع می‌کنم به کتاب‌خواندن. سه صفحه و دو ساعت بعد روی صفحه تا خورده کتاب بیدار می‌شوم، آب دهانم را از روی اسم همینگوی پاک می‌کنم و دوباره برمی‌گردم روی کاناپه. کاناپه و تلویزیون برای آدم بیکار بدترین/بهترین ابزار اند. در خانه قبلی تلویزیون نداشتم و همیشه بابت این تلویزیون نداشتن به خودم افتخار می‌کنم. از دوره بی‌تلویزیونی مثل آدم‌هایی حرف می‌زنم که یک دوره رفته‌اند هند علوم فراحسی و ذن و مدیتیشن و جذب انرژی یاد بگیرند. با اینکه در طول آن دو سال هم نه سالسا یاد گرفتم نه فرانسه و نه نقش حباب بر لب دریا کشیدم، بی‌خودی تصور می‌کنم که آدم جالب‌تری بودم. این روزها ولی روبروی یک تلویزیون ۶۰ اینچی که همه در مقابلش ناچیزیم لم می‌دهم زیر یک پتو سفری چهارخانه شیری و صورتی و اپیزود اپیزود سریال می‌بینم. ته دلم می‌دانم که سریال دیدن تباه‌ترین تفریح یا فعالیت است ولی سر خودم را شیره می‌مالم که با این کار دست‌کم زبانم تقویت می‌شود. الان تمام اصطلاحاتی که معنی «کردن» می‌دهد یا به آن ختم می‌شود را با تمام شاخه‌ها و انشعاباتش به انگلیسی و با هر دو لهجه بریتیش و آمریکایی بلدم. 

می‌دانم که این وضع موقتی است و به زودی دوباره به روزهای «اوج‌»ام بر خواهم گشت. روزهایی که یک کارمند پنج تا نهی دقیق و وظیفه‌شناس بودم که علیرغم نفرت از کارم و تمام بالادستی‌ها و همقطارانم، دستم در جیب خودم بود و از موثر، مستقل، و بهره‌ور بودنم لذت وصف‌ناپذیر می‌بردم. می‌دانم که این روزهای سخت و طاقت‌فرسای بی‌کاری مثل هر دوره خوب یا بد دیگری قرقره دارند و قرقره‌شان یک جایی بالاخره تمام می‌شود. خوب می‌دانم که این وضعیتی که توش هستم بدترین اتفاقی نیست که در زندگی آدم می‌افتد. دوره‌ای هم می‌آید که با وجود داشتن کار خوب و استقلال و بهره‌وری می‌آیم و پست ذکر مصیبت در توصیف رییس ابیوسیو یا همکار زیرآب‌زنم هوا می‌کنم و خوبی قضیه آن‌جاست که آن هم بدترین نیست و همیشه یک بدترینی وجود دارد و همانا که «ان الانسان لفی خسر». دیل ویت ایت.

Tuesday, May 5, 2015

(پست بیات است)

نیمه‌شب است. صدای نفس‌های مادرم با خروپف ملایم زن تخت بغلی قاطی شده. زن را نمی‌بینم. پرده کلفت خردلی‌رنگ که طرح برگ‌های پاییزی دارد تخت زن را از تخت مادرم جدا کرده. سرطان خون پیشرفته دارد و امروز یک‌بند با صدای بلند اعلام می‌کرد که از این وضع خسته شده و آماده رفتن به خانه یا قبرستان است. الان خسته و تسلیم خوابیده و برای جدال با کادر شیفت روز تجدید قوا می‌کند. امروز ظهر پزشک باردار قشنگی نیم ساعت تمام برایش موعظه کرد و خاطره‌های ساختگی از آدم‌هایی با وضعیت مشابه تعریف کرد که تن به جراحی و شیمی‌درمانی داده‌اند و عاقبت درمان شدند. گفت فقط کافی‌ست زیر برگه‌های رضایت را امضا کند تا ترتیب کارها داده شود. در صدای پزشک تقلا بود و در لهجه غلیظ بیمار سرسختی. قرار بود دوباره برگردد و نظرش را بپرسد. زن اما زیر بار نمی‌رود و هر دو پایش را در یک کفش کرده بود که می‌خواد برگردد خانه و به مرور و در خانه‌اش بمیرد. همینجا بود که فهمیدم سرطان خون دارد. از شنیدن اسم بیمار‌ی و استیجش بدنم یخ زد و فشارم چند واحد افتاد. هیچ‌وقت به کسی که در آستانه مرگ بوده اینقدر نزدیک نبودم. شاید مسخره به نظر برسد ولی آمادگی هم اتاق بودن با کسی که دارد می‌میرد را نداشتم. طاقت اینکه آدم‌ها در نزدیکی‌ام یا درد می‌کشند یا می‌میرند را. دلم امید می‌خواست. دلم می‌خواست خودم را به طبقه زنان و زایمان و بخش نوزادان برسانم و از پشت شیشه به صورت‌های صورتی کرکی‌شان زل بزنم. به من بود پرده‌های خردلی با برگ‌های پاییزی را می‌کندم و تخت بیماران را با پرده‌ای با طرح گل‌های بهاری یا میوه‌های تابستانی از هم جدا می‌کردم. در این بیمارستان هفت‌طبقه مدرن که مردی در طبقه همکف‌اش پیانو می‌نوازد همه چیز به طرز غمناکی در آستانه فروپاشی و تمام شدن است. و تلاش ما همراهان، نوازنده پیانو، و سایرین هم از اندوه آن نمی‌کاهد. از بیماری زن و سایه مرگی که روی تختش و در کل اتاق افتاده بود ترسیده بودم. و نوک انگشت‌هایم در تمام مدتی که به کیسه سرم مادرم زل زده بودم با بالشت زیر سرش را تنظیم می‌کردم یخ بود. تصویر تمام کردن زن جلوی چشمم بود و مضطربم می‌کرد. بعد که فکرش را کردم دیدم قبل از اینکه سرطان زن را از پا در بیاورد، ممکن است خودم زمانی که می‌روم از رستوران بیمارستان قهوه بگیرم از پله‌ها کله‌پا شوم و در اثر ضربه‌مغزی بمیرم. یا توت‌خشک‌هایی که توی جیب شلوارم ریختم و شب‌ها که روی صندلی تخت‌خواب‌شو کنار تخت مادرم به سقف زل می‌زنم می‌خورم توی گلوم گیر کند و خفه شوم. بعد دیدم همه به یک اندازه به مرگ نزدیکیم حتی اگر در ظاهر این‌طور به نظر نرسد. به این‌ها که فکر کردم حضور زن در اتاق و بیماری مهلکش دیگر آنقدرها آزارم نداد. همه به یک اندازه فانی بودیم. مرگ از هیبت افتاده بود.

 زن قد بلند و چهارشانه است. آفریقایی-آمریکایی‌ست و شصت را راحت دارد. قوی‌تر از آن به نظر می‌رسد که بیماری پیرترش کرده باشد. همراه ندارد و در ساعت‌های ملاقات کسی به دیدنش نمی‌آید. با این حال روحیه خوبی دارد و غذایش را با اشتها و سر و صدا می‌خورد. وقتی درد ندارد زیر لب آهنگی را زمزمه می‌کند و سر به سر پرستارها می‌گذارد. طبق یک اصل نانوشته پذیرفتیم که کنترل تلویزون دست او باشد. تلویزیون بی‌وقفه و بی‌صدا روشن است و اخبار محلی پخش می‌کند. صدا نداریم ولی تصاویر حاکی از آن‌اند که که وضعیت خارج از بیمارستان هم چنگی به دل نمی‌زند. گاهی کانال‌ها را بالا و پایین می‌کند و از دیدن بعضی صحنه‌های فیلمی که در حال پخش شدن است می‌خندد؛ خنده‌هایی که به سرفه‌های خشک ختم می‌شوند. من هر بار گوش تیز می‌کنم که در صورت نیاز، دکمه مربوط به احضار پرستار را فشار بدهم. سرفه‌ها که آرام می‌شوند روی تخت جابه‌جا می‌شود و از عوض نشدن کانال‌ها حدس می‌زنم که خوابیده. مادرم هم اغلب اوقات خواب است. ساعت نه نشده کل بیمارستان شام خورده و خوابیده و من تنها تماشاچی فیلم‌های دست چندم کانال‌های دولتی شهر هستم و دست کم تا آمدن پرستار شیفت شب کار خاصی برای انجام دادن ندارم. زن عاشق کتی پرستار بیش‌فعال آسیایی شیفت روز است. مادرم هم همینطور. خنده‌های پرستار مخصوصن موقعی که جوابی برای سوال‌هایم ندارد حالم را بد می‌کند. خوش‌رویی تا یک حدی دلنشین است و بیشترش دل آدم را می‌زند. مثلن وقتی بعد از دو روز می‌پرسی که فلان مسئول آن-کال که قبل از عمل باید باهاش مشورت کنم چرا نیامد و همچنان با خنده و سرخوشی جواب سربالا می‌دهد، حس خشونت فیزیکی به آدم دست می‌دهد. هیچ‌چیز به اندازه یک پرستار پرانرژی خوش‌رو حال دردناک یک مریض کم‌حوصله را بهتر نمی‌کند. و هیچ‌چیز به اندازه یک پرستار خندان بی‌جواب همراه بیمار را آشفته‌تر. زن و مادرم به وضوح با کتی بیمارهای خوش‌اخلاق‌تری‌اند و من همراه عصبی‌تر. این را نینا پرستار هندی شیفت شب هم فهمیده و سعی می‌کند دل زن را به دست بیاورد. یک ساعت پیش که زن را بیدار کرد تا قرض فشارش را بدهد ازش پرسید کیت‌کت دوست داری؟ زن و پرستار را نمی‌بینم و فقط گفتگویشان را از پشت پرده خردلی با طرح برگ‌های پاییزی می‌شنوم. حدس می‌زنم روی میز کنار تخت زن کیت‌کت دیده. یا پوستش را جایی کنار بالشتش پیدا کرده. زن حوصله سوال بی‌مورد ندارد. خوابش می‌آید و جواب سربالا می‌دهد. نینا ادامه می‌دهد که او هم عاشق کیت‌کت است ولی چون با خوردنش جوش می‌زند دورش را خط کشیده. زن غرغر می‌کند و از نینا می‌پرسد «کتی کی برمی‌گرده؟».  نینا با لحن آدم‌های آزرده و حسود می‌پرسد: «کتی رو خیلی دوست داری؟» و جوابی نمی‌شنود. ستاره کتی گرم است. با دیدنش گل از گل‌ مادرم می‌شکفد. و زن گاهی در خواب و بیداری چنان کتی‌کتی می‌کند که انگار کتی گربه ملوس سفیدی باشد که وقت غذا یا حمامش شده. منی که از بیرون شاهدم می‌بینم که پرستارهای دیگر دقیقن همان‌قدر دقیق، مودب، و کاربلدند و تنها فرق‌شان این است که زبان و انرژی کتی را ندارند. بیماری آدم را زودرنج و دل‌نازک می‌کند.

از فرودگاه تا بیمارستان کمتر از ۲۴ ساعت شد. روز قبل که در فرودگاه به استقبالش رفتم هیچ فکرش را هم نمی‌کردم که کارمان به بیمارستان و جراحی بکشد. چشم دوخته بودم به دالانی که مسافرها را به سالن انتظار فرودگاه هدایت می‌کرد. چشم ریز کرده بودم تا زودتر از اینکه او من را شناسایی کند پیدایش کنم. الان یادم نمی‌آید کدام‌مان دیگری را زودتر دید. به خودم که آمده بودم در آغوشش بودم و هر دو از خوشحالی گریه می‌کردیم. قرار بود دو روز دیگر دوباره برویم فرودگاه. اینبار برای استقبال از شین کوچک که قرار بود از ونکوور بیاد. تمام شب از هیجان اینکه توی اتاقم خوابیده بیدار بودم و برای روزهای بعد نقشه تفریح می‌کشیدم. 

دیشب که روی صندلی ناراحت اتاق اورژانس با گردن کج انتظار پزشک آن-کال را می‌کشیدیم فهمیدم که زمان در بیمارستان خیلی کند می‌گذرد. آخر هفته است و تعطیلات و گلف و شکار بر کیسه صفرای ملتهب و سرطان بیماران ارجحیت دارد. تا صبح به اندازه یک فصل بر من گذشت. الان که مامان تخت و سرم و دم و دستگاه‌های لازم را دارد و مورفین آرامش کرده حال من هم بهتر است. روی صندلی تخت‌خواب‌شو کنار تخت مامان دراز کشیدم و به اقبالمان فکر می‌کنم. یک ساعت پیش با فریاد/عطسه زن از خواب پریدم و تا چند دقیقه نمی‌دانستم در این اتاق غریب که زنی شبیه مادرم در آن روی تخت کناری به سرم و دستگاه متصل است چه می‌کنم. امروز خیلی خسته و چرب و زیرچشم‌گود بودم. تا می‌آییم بخوابیم پرستار برای گرفتن فشار و تعویض سرم می‌آید. مامان هم در اثر سرم‌ها دچار تکرر ادرار شده و هر یک ساعت یکبار باید دستگاه به کار انداختن جریان خون را از پاهاش جدا کنم، یکسری چیزها را از پریز بکنم و ببرمش دستشویی و دوباره که برگشتیم همه چیز را به حال اول برگردانم. از اینکه مامان شرمنده است و خیلی وقت‌ها ادرارش را نگه می‌دارد می‌خواهم از غصه بمیرم. بنا بر روحیه بی‌نظیر خانوادگی در بحران، به جای غر زدن و ناراحتی همه شکرگزاریم چون لیوان‌ها در خانواده ما نیمه خالی ندارند و در هر شرایطی لبالب پر اند. هی موقعیت را با موقعیت‌های بدتر احتمالی مقایسه می‌کنیم و از تصور فرجام بد سناریوهای احتمالی به زمین می‌افتیم و سجده شکر به جا می‌آوریم و به این ترتیب خود و اعضای خانواده را از افتادن در ورطه هولناک یاس و ناراحتی نجات می‌دهیم.
مامان قوی و خوش‌روحیه است. مدام حواسش است که فضا را تلطیف کند. با پدرم که حرف زد ولی گریه کرد. دیدن مامان با آن حال خیلی غمگین بود. می‌دانم که چقدر از اینکه به حساب خودش برنامه‌هایمان را بهم زده ناراحت است. از اینکه در یک کشور غریب آن هم فردای رسیدنش بستری و جراحی‌لازم است چقدر حس ناامنی دارد. از هزینه‌های سرسام‌آور اینجا چقدر می‌ترسد. و چقدر تحمل همه اینها برایش راحت‌تر بود اگر پدرم در کنارش می‌بود. خوب می‌دانم که اینطور وقت‌ها آدم ترس‌هایش را از بقیه قایم می‌کند و بغض‌ها را تا جایی که گلو جا دارد قورت می‌دهد. منتها جلوی آدم خیلی خیلی نزدیک است که آدم وا می‌دهد، فرو می‌ریزد و در بی‌چاره‌ترین حالت گریه می‌کند. آن آدم خیلی خیلی نزدیک الان پدرم است که از رسم غریب روزگار خیلی خیلی هم دور است. می‌توانم حدس بزنم که حال او از همه ما خراب‌تر است چون دستش به جایی بند نیست. جایی که هستیم اینقدر دور و صعب‌الورود است که پدرم در کمال استیصال پرسید آیا راهی هست که خودش را برساند به ما. بعد که دید آمدنش و فرستادن مامان جز گزینه‌ها نیست، گفت «دخترم قوی باش». به پدرم اطمینان خاطر دادم که قوی‌ام و همه چیز تحت کنترل است بعد یکهو قوی شدم. مکالمه تلفنی‌مان مو نمی‌زد با دیالوگ فیلم‌های درام جمعه بعدازظهرها؛ کارگاه ناوارو و دخترش. 

امروز مامان را عمل کردند. تا دم اتاق عمل کنارش بودم چون زبان نمی‌داند و لازم بود که حرف‌های دکتر جراحش را برایش ترجمه کنم. آرام بود. دکتر بیهوشی که آمد و حرف‌ها که تمام شد بوسیدمش. درهای ترسناک اتاق عمل که پشت سرمان بسته شد گریه کردم. از اینکه الف کنارم بود و من را بین بازوها و سینه‌اش سخت فشرده بود خوشحال بودم. مامان که به‌هوش آمد رفتم فرودگاه استقبال خواهرم. شب قبل جریان بیمارستان را با ملایمت براش تعریف کرده بودم و از اینکه بعد از سه سال کنارم بود به طرز عجیب غیرقابل توصیفی احساس امنیت کردم. با بودن خواهرم فضا شاد و دلپذیر شد. حضور ما سه نفر کنار مامان زن را هم سرحال آورده بود. روزی که مامان مرخص شد کم‌حرف شده بود. دیگر نه به پرستارها زخم‌زبان می‌زد و نه با کسی شوخی می‌کرد. دستمالی به شیوه زنان آفریقایی بسته بود به سرش و یک‌وری و پشت به ما روی تختش دراز کشیده بود. دلم می‌خواست او را هم می‌بردیم خانه. روی تخت خودش. ملافه‌های خودش. رفتیم کنار تختش و مامان نیم‌انگلیسی نیم‌فارسی براش آرزوی سلامتی کرد بعد همدیگر را بغل کردند. بهم گفت زندگی‌اش را کرده و حالا موقع مرگش است. وقتی این‌ها را می‌گفت آرام و تسلیم بود. آدم چه دارد به کسی که انتظار مرگش را می‌کشد بگوید؟ بادکنک «گت ول سوون» مامان رو بستیم به میله تخت‌اش. خندید. هم ما و هم خودش می‌دانستیم که خوب نمی‌شود. سرطان غیر از درد و هزینه، غصه هم دارد.

Wednesday, October 15, 2014

از روزگاری که می‌گذارنیم

چهار تا از انگشت‌های دست‌هایم چسب زخم دارند؛ از هر دستی دو انگشت. کندن دور ناخن‌هایم عادت دیرینه‌ای است که با هر امتحان یا وضعیتی که به اضطراب مزمن منجر شود برمی‌گردد. خواهرم معتقد است که روزی در اثر همین کندن‌ها تمام می‌شوم؛ یا در بهترین حالت تنها دو انگشت سبابه و شست ازم می‌ماند که باقی اعضا را ریز‌ریز کنده‌اند و خودشان مانده‌اند. دو انگشت به جا مانده‌ام را تصور می‌کنم که همچنان در آتش کندن می‌سوزند و تا حدی هم پشیمانند که چرا کم نکندن که همیشه بکنن.

وقتی نیست مضطربم. هزار و یک کار کوچک و بزرگ روی سرم ریخته که فرصت کافی برای انجام دادنشان را ندارم. بنیه‌اش را هم ندارم. از همه مهمتر اینکه فرصت خودم بودن را ندارم. مدام یا لای صفحه‌ کتاب‌هایی‌ هستم که علاقه‌ای به خواندن‌شان ندارم و یا در اکسل‌ نرخ رشد و درصد حساب می‌کنم که برای پنجاه سال دیگر برنامه‌ریزی کنم. تازه هنوز کار روی پروژه‌ تزم را شروع نکرده‌ام که عاشقی و بی‌پولی از یادم بره. آخر هفته‌ها که پیش همیم خیلی چیزها با وقتی که نیست فرق دارد. حضورش حتی وقتی دارد پروژه دانشجوهایش را تصحیح می‌کند هم خاصیت ملال‌زدایی دارد.
 
خانواده من روش منحصر به فردی برای روبرو شدن با مشکلات پیچیده دارد. در اوج فلاکت و نکبت هم که باشی وضعیتت را چنان از زاویه عجیبی برایت بازسازی می‌کنند که نه تنها باور می‌کنی که هیچ چیز در این دنیای ناپایدار ارزش عذاب را ندارد بلکه احساس شکرگزاری ملایمی هم نسبت به وضعیتت پیدا می‌کنی. در تمام روزها و شب‌های سال بلوا که دنیا یک حفره سیاه ترسناک بود صرف بودنشان و آسان‌گرفتن و درک‌کردنشان به دنیا برم گرداند و نگذاشت سیاهی و تلخی به خوردم برود. رنج در خانواده من بازتعریف می‌شود؛ اول رنج است، بعد می‌شود مشکل، و در نهایت دغدغه. خانواده من دارای توانایی حل مشکلات پیچیده و سختی‌زدایی از فاجعه است. بنابراین بودنشان وقتی که از مشکلاتم کوه می‌سازم و بعد می‌مانم که چطور از کوه بالا برم غنیمت بزرگی است. 
  
این ترم بدترین ترم دوران تحصیلم است. جز مگی ولنتاین که او هم اخلاق گند خودش را دارد دو استاد دیگرم را دوست ندارم. آدم‌هایی که همه چیز را، دنیای بی‌عاقبتی که گرفتارش هستیم را جدی می‌گیرند، آدم های خطوط صاف و شکسته معذبم می‌کنند. با قوسی‌ها و منحنی‌ها آرام‌ترم. استاد جوانم یک نظم‌دهنده جهانی‌ است. حتی در اینکه تمرین‌ها را چطور و با چه زمان‌بندی‌ای انجام بدهیم دخالت می‌کند. سر کلاس مدام موهایش را از روی یک شانه به شانه دیگر می‌فرستد و دایم نگران بر هم خوردن نظم دنیاست. این ترم با او سخت می‌گذرد. 

شب در حالی که همزمان به چیزهای مختلف فکر می‌کردم در بزرگراه ده به سمت غرب و در مسیر خانه می‌راندم. ماشین پشتی نور بالا می‌آمد و انعکاس نورش در آینده دیدم را دچار مشکل کرده بود. با مسیری که در آن می‌راندم راحت بودم و دغدغه‌های روزمره ازم راننده بی‌اعصابی ساخته بود که به این آسانی‌ها میدان را برای بی‌ملاحظه‌ها خالی نمی‌کند. به شیوه زبانِ بدن رایج بین راننده‌ها در ایران دستم را چند بار در هوا چرخاندم -حرکتی شبیه باز کردن لامپ- که یعنی «چه خبره؟» راننده سیگنال را نگرفت. شیشه را دادم پایین و با دست اشاره کردم که «بده پایین اون لامصب رو». لامصب را نداد پایین. راه دادم تا ازم سبقت بگیرد و بعد با اینکه به خروجی خانه‌ام نزدیک می‌شدم، برای چند ثانیه با حرص و نور بالا پشت‌ش راندم. بعد که خروجی را پیچیدم و در شیب ملایم و تاریک جاده فرعی پشت خانه‌ام تنها شدم از اصغر ترقه‌ای که بودم خجالت کشیدم.

امروز در راهروی منتهی به محل جلسه بودم که مگی ولنتاین جلسه را با ایمیل کنسل کرد. کمی بعد خوشحالی جواب پس ندادن به استاد با خبر بلیط خریدنش تکمیل شد. برای آمدنش یخچال را پر کردم. در فروشگاه محل قارچ‌ها را وارسی کردم و یک دسته سیر تازه برداشتم. برای شام فردا ماهی تازه و شراب سفید خریدم. از سر ذوق حتی به دختربچه‌ای که انگشتش را توی دماغش کرده بود لبخند زدم. جوری با اخم نگاهم کرد که انگار این من بودم که انگشت در دماغ کرده‌ام. حالم اینقدر خوب بود که با صندوق‌دار هم شوخی کردم... خانه که تمیز شد، قد لیلیوم‌ها را کوتاه کردم و در گلدان شیری روی کتابخانه گذاشتم. عمدن غنچه‌های بازنشده را خریدم که بیشتر بمانند و تا آمدنش تازه باشند. موزیک گذاشتم، اسفناج‌ها را با سیر گذاشتم که بپزند. سر حوصله‌ لوبیاها را مورب خرد کردم و با هویج خلال شده به مایه لوبیا پلو اضافه کردم. بعد صدای مغموم ویگن که به هایده می‌گفت «از من نپرس خونه‌م کجاست تو این همه ویرونه» داشت بغضی‌م می‌کرد که موزیک را عوض کردم. بادمجان‌هایی که زهرشان با نمک گرفته شده بود را از توی آبکش درآوردم و سرخ کردم. بیسکوییت شکلاتی درست کردم. مایه لوبیا پلو را گذاشتم که فردا قبل از آمدنش لای برنج بپاشم و با هم دم کنم، بورانی اسفناج را در ظرف سفید دردار در طبقه دوم یخچال، کنار کاهوها و لیموها ترش‌ها جا دادم. بادمجان‌هایی که قرار بود کشک بادمجان شوند را با نظم در ظرف دردار چیدم. بادمجان سرخ‌شده خالی را به کشک بادمجان ترجیح می‌دهد. یخچال شبیه یخچال مامان شده. یک قسمت سریال دیدم و چند داستان کوتاه خواندم.
هنوز نیامده عالم شکرستان شد.