- Bird?
Monday, September 30, 2013
تصمیم گرفتم برای تعطیلات ژانویه نرم ایران. درسته که اگه بخوام برم هم پولشو ندارم، منتها ترجیح میدم که من به جیبم بگم نمیرم تا اینکه جیبم به من بگه نرو. اینه که دلایل دیگهای برای نرفتن دارم. جونشو ندارم در واقع. داستان خداحافظیهای سالانه/میانسالانه من هم دیگه نخنما و تکراری شده. ولی بازم میگم که لال نمیرم؛ توان برگشتن و دوره نقاهت بعدش رو ندارم. از پلک متورمِ نازک و دماغ قرمز گرفته خستهام. از عوارضی نزدیک فرودگاه متنفرم. از خودش بیشتر. از گریه تلخ بغل مشایعت کننده مهربانم متنفرم. همچنین از آخرین تصویرش قبل از قاطی آدما شدنم در آخرین پیچ. و تکیه دادنش به ستون. اونی که همیشه در حال «رفتن»ه منم. هیچ زمینی انگار پای منو نمیگیره. نه زمین شهرم، نه زمین رابطههام. همیشه دارم میرم. نرسیدم هنوز. شایدم هیچوقت نرسم. برای آدمهای برویی مثل من گردی زمین هم مزید بر علت میشه؛ خسته نمیشیم از رفتنهامون هر قدر هم که نرسیم. ثابت قدمیم در نرسیدن. ماشالا هی هم دورتر میریم. بلیط مریخ و ماه اگه ارزون بود الان معلق در فضا، اینا رو از اونجا مینوشتم و پست میکردم. خوبه که ارزون نیست و خوبه که انوشه انصاری نیستم.
این زمستون اما میمونم. پاهامو محکم فشار میدم به زمین. اگه من زمینگیر نمیشم، زمین پاگیر شه. نیاز به تنهایی طولانی دارم. مامان گفت اگه نزدیکت بودم گوشاتو میکشیدم بسکه خودمختاری. گوشامو دست مامان نمیدم. مثل همیشه باز مشکلات رو دور میزنم؛ اینبار با نرفتن. خودم میمونم و دو تا گوشام.
Friday, September 27, 2013
سر کلاسم. ده دقیقه دیر رسیدم. امروز عصر تمام دیوانگان شهر تصمیم گرفته بودند درست موقعی که من دیرم شده، در شهر لایی بکشند و نفرین بخرند. و همه رانندگان بیاحتیاط شهر قصد کرده بودند در سراسر E I10 تصادف کنند. و همه آنها که عروس میبردند سر از لاین من در بیاوردند. این بود که دیر به کلاس رسیدم. بیسرصدا رفتم توی کلاس و در ردیف آخر نشستم. حالا به همه مانیتورها، کونها و پسکلههای کلاس مسلطم. میبینم که موهای ماهاگونی دبرا ریخته روی بلوز سیاهش و ایران اگر بودیم شامپوی سدر بهش توصیه میکردم. یا اسکات را میبینم که چه سخت جا شده روی صندلی و تقریبا دو سومش بیرون است؛ از هر طرف یکسوم. و یکدومِ یکسوم وسط هم از پشت صندلی زده بیرون. اسکات را دوست دارم. نه به خاطر اینکه چهل ساله و گرد است. به خاطر چهلساله گرد مهربانی که است. ترم پیش همیشه خسته بود. همیشه خوابش میآمد و همیشه کمر درد شدید داشت. وقتی پروژه را با بدبختی و شبزندهداری به ثمر رساندیم تنها کسی بود که از آزا خواست پوسترش را به خانه ببرد. گفت که میخواهد به مادرش نشان بدهد. مادرش را تصور میکردم که اسکات است بدون ریش و سیبیل، با موهای فرفری خاکستری که لباسهای سفید بلند نخی میپوشد و همیشه دارد با عشق برای اسکات غذاهای گرم خوشمزه میپزد. تصور کردم که پوسترش را میبیند و بدون اینکه چیزی از آن سر دربیاورد قربانصدقهاش میرود و او هم با همان شرم و شیرینی که دارد کیف میکند. نیشما ردیف اول نشسته بود و برگشت به عقب نگاه کرد و یک علامتی به من داد که نفهمیدم معنیش چی بود. بالای کاغذ زیر دستم نوشتم: «از نیشما توضیح بخواه» و شروع کردم با خودم روی همان کاغذ X-O بازی کردن. آلبرت و اومرو نبودند سر کلاس که گز بخوریم و یادداشت رد و بدل کنیم و نقلی بخندیم. سوزن ذهنم هم روی یک موضوعی گیر کرده بود از صبح و تمرکز روی اهمیت نقش وسایل نقلیه در پویایی و سلامت شهر و اینکه چطور شهرها را طراحی کنیم که آدماها را از توی ماشینها بکشیم بیرون تا راه بروند و دوچرخهبرانند، غیر ممکن بود. وسط X-O هم یک چیزی پراندم که توی کلاس دعوا راه افتاد. موافقها و مخالفها افتادند به جان هم و من دوباره به بازی ادامه دادم چون در کسری از ثانیه اشتیاقم را به ادامه بحث از دست دادم و اینکه زبانم به بحث قد نمیداد. امروز به شدت فارسیزبانام. آقای خیلی خفنِ برنامهریزِ حرفهای که سوابق درخشانی در زمینه برنامهریزی شهری دارد و این را هر بار به همه ما مخصوصن کسایی که نظر مخالف دارند گوشزد میکند، فیسبوک بالا پایین میکرد و این یعنی که کلاس در حد و اندازهش نبود. در همین حال خمار بودیم همه که دست همکلاسی هموطن بالا رفت. دهانش را که باز میکند و شروع به نظر دادن که میکند همه به وضوح آه میکشند. باز شدن دهنش با خودش است و بسته شدنش با خدا. کلاس را در دست میگیرد و ما هم آهکشان و در سکوت منتظر میمانیم که به مزخرفاتش پایان بدهد. کلافهشدن آمریکاییها اتفاق نادری است. مثل ما نیستند که کندی، تر و فرز نبودن، و اعصابخردکن بودن از کوره به در ببردشان. پشت چراغ قرمز هنوز ۳ ثانیه مانده به سبز شدن چراغ دست نمیگذارند روی بوق که برو سبز شد. سر صبر دوچرخهشان را میگذارند جلوی اتوبوس و آرام سوار میشوند. کسی چشمغره نمیرود و نفس پر سر و صدا نمیکشد. از نظرهای نسنجیده این همکلاسی جدیدالورودمان که تمامی ندارد ولی کاسهصبرشان لبریز میشود. استاد هم در این مواقع در وضعیت بدی گیر میکند؛ به عنوان استاد -آن هم در سرزمین آزادی بیان- نمیتواند و اجازه ندارد که به طرف بگوید که خفه شود، از طرفی نگران کلافهگی ما و وقت کلاس هم هست. تلاش میکند که هر طور شده بپرد وسط نطق خانم ولی خانم به این سادگیها ول کن نیست. استاد را با حرکت دست (مثل کاری که پلیسها برای نگهداشتن ماشینها میکنند) به سکوت دعوت میکند و با کاذبترین نوع اعتماد به نفس که تا حالا دیدهام به حرفهای بیسر و تهش ادامه میدهد. این میشود که همه توی دلمان میگوییم خفه شو. و از آنجایی که او نمیشنود خفه نمیشود. بر این باورم که خدا من، استاد و بقیه شاگردان را بوسیله این خانم دارد تنبیه میکند هفتهای یکبار. ته هر جلسه وظیفه خودم میدانم که از همه معذرت بخواهم. تنها حسنش این است که همکلاسیهای من که در دو سال اخیر تنها ایرانیای که دیده بودند من بودم، دیگر تصور نمیکنند که ایرانیها لالاند. و گنگ بودن من را به نژادم ربط نمیدهند. سعی کردم حواسم را به چیزهای خوب کلاس معطوف کنم که کمتر حرص بخورم. یک پسری هست که برای همکلاسی ما بودن زیادی خوشقیافه است. مثالش را فقط پشت نیمکت کلاسهای بازیگری هالیوود میشود پیدا کرد. توی یک پادکستی شنیده بودم که مجرمان خوش قیافه حکمهای بهتری میگیرند نسبت به زشتها. یعنی که حتی قاضیها و هیئت منصفه هم بایسد هستن نسبت به مقوله زیبایی. از الان میتوانم تصور کنم که طرحهاش را با زحمت و کالری سوزی کمتری میچپاند به شهرداری بزمچه.
کلاس بیاندازه خستهکننده و تکرار مکررات است. قیافهها اسمایلیِ فهمیدیمدیگهباباشهرخوبچهشهریه است. پاشیم حالا بریم بسازیمش. ایراد بزرگ برنامهریزها این است یکروند حرف میزنند. تا بیایند از طرحهای سبز و توسعهپایدارمحورشان حرف بزنند و حرف بزنند و حرف بزنند، «اوس محمود» یک پنج طبقه برده بالا. تئوری برنامهریزها همه بیست است. در عمل است که عمومن میرینند.
کلاس بالاخره تمام شد. به من یک عمر گذشت.
کلاس بالاخره تمام شد. به من یک عمر گذشت.
Thursday, September 26, 2013
نزدیکای صبح حالم خیلی خوب بود؛ تنخسته و به غایت آروم. موزیک شبانهم رو گوش کرده بودم، از حرف و نگرانی و تردید و غصه خالی بودم، و دقیقن میدونستم که در اون لحظه ملکوتی از عالم و آدم چی میخوام. زنگ زدم به مامان که به یکی گفته باشم حالم خیلی خوبه و تنها و در غربت ذوقمرگ نشم. ناراحتیها و چسنالههام رو همیشه میارم اینجا و میریزم به قرقره. طاقت تنها حمل کردن خوشی رو ندارم ولی هیچرقمه. روی دو پامین که باشم، وانت و بلندگوی سبزیفروشی لازمم میشه. که محلهبهمحله، کوچهبهکوچه، دربهدر دوره بیفتم و اعلان عمومی کنم بهکام بودنم رو. القصه. برای مامان از «عیش مدام» و حسهام گفتم. خندید و گفت اسفند دود کن برای حالت مادر (بشکنه دستم که نکردم). حال مادر هم خوب بود. هر دو در صلح و آشتی با طبیعت بودیم. مثل دو تا زن (نه صرفن مادر و دختر) حرف دل زدیم. براش از منویاتم گفتم؛ بی سانسور، بی ملایمسازی. خوشحال بودم که از نقش همیشهنگرانِ مادری فاصله گرفته بود و براش عجیب نبودم. حتی انتقادش هم کلافه و ناراحتم نکرد. دیشب یاد گرفتم چطوری برای بچه نداشتهام -که برای اولین بار دلم میخواد دختر تصورش کنم- مادری کنم.
فعلهای این متن البته همه ماضی بعیدن. بله؛ فعلی که در گذشته انجام شده و تمام شده (رفته پی کارش). حال خوش ساعت ۹:۰۵ شب به وقت محلی تمام شد و رفت ولی رضایت هست هنوز. یه دز خوبی از «قرار» زیر پوستم تزریق شده انگار که ظاهرن قراره باهاش پاییز و زمستونو سر کنم.
Sunday, September 22, 2013
"such a lonely day should be banned"*
آدمها رو با بوی طبیعی و منحصربه فرد پوستشون دوست دارم و به یاد میارم. بویی که یه روز از حمومشون گذشته. توی دماغم یه عالمه قفسهس با شیشههایی که سرشو پنبه فرو کردن و لیبل ایکس و ایگرگ و زِد دارن. از بوی مامان و مادرجون بگیر تا بوی لعنتیش. آدم بدون اینکه بفهمه بوش میره به خورد همه چی؛ بالشت، دسته کاناپه، جایی که کله رو تکیه میداده به تخت یا مبل، صفحههای کتابی که ورق زده، لباست جایی که سرش رو گذاشته توی بغلت، پوست دستت اونجا که دست انداخته بودی گردنش و توی بغلش آروم گرفته بودی و توی بغلت آروم گرفته بود. بعد که بره، نباشه، دور باشه، تویی که از بدِ روزگار موندی و برای خودت چای ریختی و ولو شدی روی کاناپه چیز میز میخونی یا میبینی و بیخودی تلاش میکنی حواس دلتنگیت رو پرت کنی، بو رو میشنوی و آه از نهادت در میاد. هی بو میکشی. میشی دمهای طولانی و بازدمهای کوتاه. دماغتو فرو میکنی توی بالشت. میکشی به کیبرد کامپیوتر. بو بوی خودشه. با بو بقیه چیزا هم میاد؛ قیافهش وقتی اسمتو صدا میکنه؛ اسمت، وقتی از دهن اون در میاد؛ صداش وقتی داره یه آهنگی رو زیر لب میخونه؛ چشمای شوخش که یا میخنده همیشه یا میخواد یه چیزی بگه و توی اون چیز عشق میبینی؛ لبخند کجش وقتی طنزت رو میگیره؛ طرز ادای کلماتش. چشاتو میبندی. لامسه و بینایی و شنوایی تعطیل، بویایی درگیر. به بو عادت میکنی و کمتر میشنویش. غصه میخوری که تموم شه. روی همون بالش، با بوش که توی دماغته میخوابی.
گوسفند و خرگوش و آدمیزاد هم شبیهسازی نکردید نکردید. بوی آدما رو عطر کنید روزی دو تا پیس بزنیم زیر دماغمون با بوی غایبهامون خوش باشیم. نه. کاش هر کی خودش باشه به جای بوش. بوی آدم عجیب دیوونه و دلتنگم میکنه.
* موزیک این پست. هیچ هم صرفن تزئینی نیست.
Subscribe to:
Posts (Atom)