Pages

Sunday, October 27, 2013

امروز متوجه شدم که بیشترین چیزی که در این شهر یا ایالت اذیتم می‌کند یا دست‌کم کمبودش را حس می‌کنم، شاید این است که در این وسطِ پایین‌ی از آمریکا که هستم، مخصوصن این شهر خاموشی که ساکن غمگینشم، هیچ اتفاق فرهنگی‌ای نمی‌افتد یا دیر به دیر می‌افتد. فیلم‌های مطرح بین‌المللی اکران نمی‌شوند چون احتمالن مخاطب ندارند. حتی فیلم‌های خوب آمریکایی هم زودتر از فیلم‌های گیشه‌ای از پرده می‌افتند. مخاطب‌ این فیلم‌ها یا اصولن برنامه‌های فرهنگی بیشتر ساکن کرانه شرقی‌اند و مقداری هم کرانه غربی. از کرانه‌ها که بگذریم، در این وسطی که من هستم فقط گوشت، آبجو، فوتبال و فیلم‌های بزن‌بهادری اکشن گرمی بازار دارد. عوض همه جشنواره‌ها، نمایشگاه‌ها، کارناوال‌ها و تظاهرات‌های رنگین‌کمانی، بهترین باربکیو و بزرگترین و سردترین و خوش‌مزه‌ترین مارگاریتاها را دارد و مردمانی که در خون‌گرمی و مهربانی مثال‌زدنی‌اند. همه چیز خیلی خیلی سنتی آمریکایی است اینجا. از بین‌الملل فقط دانشجو و غذایش را به رسمیت می‌شناسند انگار. این‌که مردم مهربان و گرمی دارد که دوست دارند با آدم معاشرت کنند عالی‌ست، منتها تنوع بسته‌های فرهنگیِ برون قاره‌ای این پایین خیلی کم است و هر چه به سمت جنوب می‌روی کمتر هم می‌شود. خدا آستین را برای این ایالت نگه دارد که لااقل موزیک خوب را کشانده تا این پایین. امروز فرهنگ خونم افتاده. نان و شکلات بخورم جاش. 

Thursday, October 24, 2013

حقیقت اینه که هر چی اینجا می‌نویسم زندگی خودم نیست و مو‌به‌مو برای خودم اتفاق نمی‌افته. خیلی موقع‌ها واقعیت این نوشته‌ها اون‌طور که به نظر می‌رسه نیست. اگه از عبارت «گوری عمیق با خنکای خاکی نمناک» خوشم اومده معنیش این نیست که به ته خط رسیدم و می‌خوام خودمو سر‌به‌نیست کنم. من زندگی رو با همه بالا و پایین‌هاش دوست دارم. زندگی به این جذابی رو بذارم برم توی گور عمیق بخوابم؟ گور عمیق وسط جواهرده هم که باشه نوک انگشتمم توش نمی‌کنم. به عزرائیل هم بدون کتک‌کاری جون نمی‌دم چه برسه به داوطلبانه. یه مو ازم بکنید تا ببینید چطور زمین رو به زمان می‌دوزم. مهربونا نگران نشن خلاصه. اگه در مورد «تمام کردن» مانیفست می‌دم هم شک نکنید که با یه لیوان چای هل‌دار و یه برش کیک اسفنجی نشستم و دارم موزیک گوش می‌دم و از چیزایی که از این و اون شنیدم یا دیدم می‌نویسم و حال خودم و رابطه‌ام/رابطه‌هام عمومن خوبه. دست‌به‌یقه شده که بشیم ولی همه چی درست شده/می‌شه در نهایت. خوشبختانه یا بدبختانه باور دارم که یه روز نزدیکی زندگی خوب و اون‌طور که دوست دارم خواهد بود. علی‌رغم نک‌و‌نال‌هایی که اینجا می‌کنم، خوش‌بین خوشحالی هستم در مجموع. خیلی از این پست‌ها عین حس و زندگی خودمه ولی نه لزومن همیشه. و دیگه اینکه مادر من از لحظه‌هام همون‌قدری خبر داره که بقیه. و واقعن نمی‌دونه من در اون لحظه که از گور خیس و خنک دولت‌آبادی می‌نوشتم چه حالی بودم. اینه که وقتی جلوی عباس‌آقای سوپری ازش در مورد حال من توی یه پست خاص می‌پرسید چیزی نداره بهتون بگه. و پرسیدنش جز اینکه مادرم و عباس‌آقا رو نگرانم می‌کنه عایدی نداره. کلن هم اینجا رو نمی‌خونه به نظرم و خوشحالم که نمی‌خونه. طبق یه قانون نانوشته نه من می‌رم سراغ دفترچه‌ای که اون شبا تا دیروقت توش چیز میز می‌نویسه و نه اون اینجا رو می‌خونه. اگرم می‌خونه به روم نمیاره. اطلاعات اضافی نداره بنابراین. خوشحالم که نگرانم می‌شید. حس دلگرمی داره و هر بار با پیاماتون ذوق می‌کنم از خوشی. ولی الان خوبم؛ جز دوری شما واقعن ملالی نیست. غصه‌ها رو بذاریم بعدن دور هم بخوریم. 

Tuesday, October 22, 2013

مهاجرها دل‌نازک‌اند. «چینی نازک تنهایی‌»شان را سنگ نزنید.

 یک. غربت حس‌های بد را تشدید می‌کند انگار؛ امتحان‌های سخت، سخت‌ترند اینجا. دلتنگی‌ها، عشق‌های بدفرجام و بی‌فرجام شدیدتر از پا در می‌آوردند. رابطه‌ها شکننده‌ترند. زخم‌ها، حتی سرماخوردگی‌ها دیرتر خوب می‌شوند. گریه‌ها تلخ‌ترند. مهاجرت ضریب می‌دهد به ناگواری‌ها. یک واحد غصه دور از خانه مساوی نیست با یک واحد غصه در خانه. 

دو. مانیفست شبانه (رونوشت‌ش هم طبعن به خودم): در رابطه‌داری هم اگر خلاق نیستید، در تمام کردنش صبور و مهربان باشید. تلفنی، تکستی، فیس‌بوکی، ایمیلی حتی روی کاغذ با کسی «تمام نکنید». اگر رابطه‌ خوب بوده و عمومن خوشحال بودید از پارتنرتان ولی به دلایلی جدایی می‌خواهید، اگر طرف روانی، جانی یا قاتل‌زنجیره‌ای نیست و آسیب جدی به شما نمی‌رساند و جان‌ و مال و اعصاب‌تان در خطر نیست، صبر کنید به وقتش. وقتش یعنی که پریود جمسی و روحی نباشد؛ شب قبل از امتحان‌ش نباشد؛ اضطراب یک جلسه مهم کاری را لحظه‌به‌لحظه قورت نداده باشد؛ گوش‌به‌زنگ اخبار نگران‌کننده از شهرش نباشد؛ برای دیدن شما و تعطیلات بی‌نظیری که وعده‌اش را داده بودید لحظه‌شماری نکرده باشد؛ دور نباشد. شرایط را که آرام دیدید، آنوقت تبرِ کلامتان را بردارید و ذره‌ذره و با مهربانی به تنه رابطه بزنید. حضور مهم است در این شرایط. این‌که کنار، روبرو، توی بغل یا در حوالی‌تان باشد. درخواست و دلیل‌هایتان را که شمرده گفتید، وقت داشته باشد توی چشم‌هایتان نگاه کند تا باور کند که دیگر قرار است نباشید. نگاه کردن به چشم‌ها آدم را مطمئن می‌کند؛ مثل خاک که عزادار را سرد می‌کند. کاری که نگاه می‌کند را تلگراف، کبوتر، آتش، دود و صدای‌ گرفته‌تان از راه مخابرات، شک نکنید که نمی‌کنند. بگذارید اگر اشک‌ دارد توی آخرین بغل‌تان بریزد. اگر بوس خواست، آخرین بوس‌ش را بگیرد. خوب بویتان کند. اگر عصبانی بود صدایش را بالا ببرد. آرام که شد/شدید، شام آخرتان را بخورید. اینگونه که مراسم همه «آخر»ها را به جا آوردید، وصیت‌ها را که کردید، آن‌وقت خودش تمام می‌شود. «تمام کردن» یک پروژه عظیم طاقت‌فرساست. پیش‌درآمد می‌خواهد. رابطه اگر که خوب بوده، ارزش قدری صبر و ملاحظه را دارد. دریغ نفرمایید.

سه. چند روزه هوس لوبیاپلو کردم. لوبیاپلویی که طعم رب و دارچین‌ش واضح باشد و لوبیایش بلند و کشیده و مورب خرد شده باشد. فردا می‌پزم.

چهار. پاییز بالاخره به اینجا هم رسید. همه چیز می‌توانست جور دیگری باشد. این آخر هفته پوست انداختم. یک لیست از فیلم‌های با موضوعیت جنگ و دفاع‌مقدس درست کردم که تماشای دوباره‌شان جان می‌دهد برای شب‌های طولانی پاییز.

Wednesday, October 16, 2013

مامان حالش خوب باشه، منم نوزده سالم باشه. در حال حاضر آرزوی دیگه‌ای ندارم. چرا دارم. ستون فقراتم هم تیر نکشه. 

Tuesday, October 15, 2013

«ذله بود -نه چنان که بتوان پنداشت با آسودگی یک‌شبه یا ده‌شبه ذله‌گی‌ش از میان خواهد رفت- چندان ذله بود که احساس می‌کرد به آسودگی همیشه نیاز دارد. به گوری عمیق با خنکای خاکی نمناک. زیر تن مهربان خاک. زیر سنگی پهن و سنگین که نامش را بر آن بکنند. این را درمان ذلگی تن و جان خود می‌دید. خاک! خاک شدن در خاک. بگذار این وامانده را مار و مور بخورند. آنچه هست جز این نیست. از خاک، برخاک، در خاک». 

محمود دولت‌آبادی، عقیل عقیل

چه خوب گفته؛ بدم بنویسن‌ش روی سنگ قبرم. آخرش اضافه کنن «خسته هم بود». این تیکه‌ش چه همه آرامش داره: «گوری عمیق با خنکای خاکی نمناک»... آدم دلش می‌خواد همین الان بره تو گور.