"گربه روی شیروانی داغ" رو خیلی سال پیش دورانی که تازه بالغ شده بودم دیدم. دوبله فارسی روش بود. از کل فیلم هیچی یادم نمونده بود جز اون صحنه آخر که "بریک" از اتاق خواب طبقه بالا "مگی" رو صدا میکنه. و وقتی مگی وارد اتاق میشه، با حالت خواستن بهش میگه: "در رو قفل کن". حس برانگیختگی داشت برام اون زمان. اینبار هم.
"گرینچ چگونه کریسمس را دزید" رو به پیشنهاد دوستی که با گرینچِ توی فیلم همزادپنداری کرده بود دیدم. یه فانتزی کریسمسی بود. سرگرم کننده. دیدن شباهتهایی که دوستم ادعا کرده بود بین گرینچ و خودش وجود داره بامزه بود.
"شوهرها و زنها" و "منهتن" رو ندیده بودم قبلن. هر دو رو دوست داشتم. اولی رو بیشتر. وودی الن عجوبهایه در عالم شناخت پیچیدگیهای روابط زن و مرد. دیتیل براش مهمه. دقیقا اون ریزهکاریهایی رو بولد میکنه که همه درگیرشن توی رابطه ولی نمیشناسنش. هم خوب میبینه و هم خوب می پردازه بهش.
ویار فیلم دارم چند روزه.
آدمای دو تا کره مختلف حرف همو نمیفهمن. حالا تاصبح آسمون رو به ریسمون ببافن و دلیل بیارن واسه هم. در این حد همه چی یه طور دیگه که مثلا فحشهای خواهر و مادری توی یه کره، ادای احترام توی کره دیگه باشه. بعد یه آدم از این کره، یه آدم از اون کره بشینن سر یه موضوع پیچیده فرویدی با هم بحث کنن و کسی انتظار داشته باشه آخرش هر دو به تفاهم برسن و راضی باشن. نمیشه دیگه. از اون ماجراهای نشدنیه. بابا نَمشه.
Thursday, December 29, 2011
و گاهی هم میشه که حتی در غم آروم بود و با لبخند کجکی رادیو گوش کرد چشمها رو بست و پاها رو به آفتاب نیمروز سپرد و در گرمای نوازشگرِ ملایمش ذوب شد
هر چی هر قدر هم که غیرمنتظره و تلخ، بیخیال زمستون این خاک سرد و خاکستری نیست و من را همین بس...
چقدر خوبه که اینجا رو دارم. اگه نبود الان دق کرده بودم. نوشتن دوای درده.
- چندوقت پیشا خیلی اتفاقی گذرم افتاد به آمار وبلاگم. هیچوقت چکش نکرده بودم. نمیدونستم چند نفری هستن که میخونن قرقره رو. دونستنش حس عجیب خوشایندی داشت. حرف زدن با غریبه راحته. آداب نداره. حرف بیآداب خوبه. میتونی همینی که هستی رو نشون بدی بی که بترسی از قضاوتِ زهردار. آروم میای برای خودت مینویسی و چند نفر هم آروم میان میخوننت. یکی باهات احساس نزدیکی میکنه، یکی نوشتههات به دلش میشینه، یکی هم بدش میاد و بدوبیراه میگه به پرت و پلاهات. ولی بازم خوبه. همین که انگشتی نمیره به چشم آدم خوبه. همین که احساس خفگی و تنهایی نمیکنم با حرفام آرومم میکنه.
- توی یه وبلاگی یه نوشته خوندم که انگار من نوشته باشمش بس که قصه من و حال من بود. باورم نمیشد که یکی دیگه درست مثل من درگیر همون قضایا بوده باشه یه زمانی. و چقدر حسمون شبیه بود. و واکنشمون که الان میفهمم طبیعی بوده و ربطی به شخص من یا اون نداشته. بعدش خواستم براش ایمیل بزنم که تو منی. یا من تو ام! خواستم بهش بگم که چه خوب که نترسیدی بنویسیش. چه خوب که با خوندن قصهت نگاه نامتعارفی که به خودم و برخوردم به اون قضیه داشتم از بین رفت. دیدم ما آدما چه شبیه همیم. چه زندگی هامون شکل همه. خوبه داستانمون رو بنویسیم که بقیه بخونن. شاید یه وقتی یه جایی یکی بود که با خوندنش احساس همزات(د) پنداری کرد و دست از سرزنش خودش برداشت و خودشو بخشید و آروم گرفت.