Pages

Saturday, December 31, 2011

Dear 2012, 
Be easy and gentle!

Sincerely, a traumatized 2011 survivor 

Friday, December 30, 2011

توی این دو روز این فیلما رو دیدم:

"گربه روی شیروانی داغ" رو خیلی سال پیش دورانی که تازه بالغ شده بودم دیدم. دوبله فارسی روش بود. از کل فیلم هیچی یادم نمونده بود جز اون صحنه آخر که "بریک" از اتاق خواب طبقه بالا "مگی" رو صدا می‏کنه. و وقتی مگی وارد اتاق می‏شه، با حالت خواستن بهش می‏گه: "در رو قفل کن". حس برانگیختگی داشت برام اون زمان. اینبار هم. 

"گرینچ چگونه کریسمس را دزید" رو به پیشنهاد دوستی که با گرینچِ توی فیلم همزادپنداری کرده بود دیدم. یه فانتزی کریسمسی بود. سرگرم کننده. دیدن شباهت‏هایی که دوستم ادعا کرده بود بین گرینچ و خودش وجود داره بامزه بود.

"شوهرها و زن‏ها" و "منهتن" رو ندیده بودم قبلن. هر دو رو دوست داشتم. اولی رو بیشتر. وودی الن عجوبه‏ایه در عالم شناخت پیچیدگی‏های روابط زن و مرد. دیتیل براش مهمه. دقیقا اون ریزه‏کاری‏هایی رو بولد می‏کنه که همه درگیرشن توی رابطه ولی نمی‏شناسن‏ش. هم خوب می‏بینه و هم خوب می پردازه بهش. 

ویار فیلم دارم چند روزه.
آدمای دو تا کره مختلف حرف همو نمی‏فهمن. حالا تاصبح آسمون رو به ریسمون ببافن و دلیل بیارن واسه هم. در این حد همه چی یه طور دیگه که مثلا فحش‏های خواهر و مادری توی یه کره، ادای احترام توی کره دیگه باشه. بعد یه آدم از این کره، یه آدم از اون کره بشینن سر یه موضوع پیچیده فرویدی با هم بحث کنن و کسی انتظار داشته باشه آخرش هر دو به تفاهم برسن و راضی باشن. نمی‏شه دیگه. از اون ماجراهای نشدنیه. بابا نَم‏شه.

Thursday, December 29, 2011

و گاهی هم می‏شه که حتی در غم آروم بود
و با لبخند کجکی رادیو گوش کرد
چشمها رو بست و پاها رو به آفتاب نیمروز سپرد
و در گرمای نوازشگرِ ملایمش ذوب شد

هر چی هر قدر هم که غیرمنتظره و تلخ، بیخیال
زمستون این خاک سرد و خاکستری نیست
و من را همین بس...


چقدر خوبه که اینجا رو دارم. اگه نبود الان دق کرده بودم. نوشتن دوای درده.

- چندوقت پیشا خیلی اتفاقی گذرم افتاد به آمار وبلاگم. هیچوقت چک‏ش نکرده بودم. نمی‏دونستم چند نفری هستن که می‏خونن قرقره رو. دونستنش حس عجیب خوشایندی داشت. حرف زدن با غریبه راحته. آداب نداره. حرف بی‏آداب خوبه. می‏تونی همینی که هستی رو نشون بدی بی که بترسی از قضاوتِ زهردار. آروم میای برای خودت می‏نویسی و چند نفر هم آروم میان می‏خونن‏ت. یکی باهات احساس نزدیکی می‏کنه، یکی نوشته‏هات به دلش می‏شینه، یکی هم بدش میاد و بدوبیراه می‏گه به پرت و پلاهات. ولی بازم خوبه. همین که انگشتی نمی‏ره به چشم آدم خوبه. همین که احساس خفگی و تنهایی نمی‏کنم با حرفام آرومم می‏کنه.

- توی یه وبلاگی یه نوشته خوندم که انگار من نوشته باشمش بس که قصه من و حال من بود. باورم نمی‏شد که یکی دیگه درست مثل من درگیر همون قضایا بوده باشه یه زمانی. و چقدر حس‏مون شبیه بود. و واکنش‏مون که الان می‏فهمم طبیعی بوده و ربطی به شخص من یا اون نداشته. بعدش خواستم براش ایمیل بزنم که تو منی. یا من تو ام! خواستم بهش بگم که چه خوب که نترسیدی بنویسی‏ش. چه خوب که با خوندن قصه‏ت نگاه نامتعارفی که به خودم و برخوردم به اون قضیه داشتم از بین رفت. دیدم ما آدما چه شبیه همیم. چه زندگی هامون شکل همه. خوبه داستانمون رو بنویسیم که بقیه بخونن. شاید یه وقتی یه جایی یکی بود که با خوندنش احساس همزات(د) پنداری کرد و دست از سرزنش خودش برداشت و خودشو بخشید و آروم گرفت.