Pages

Wednesday, September 23, 2015

هیچ حرف خاصی ندارم. تپش قلب چند روزی است که دوباره برگشته و انگار حالاحالاها قرار است که بماند. دوباره باید با یک مشت برگ و علف و متد تنفس عمیق به جنگ‌ش بروم یا که بپذیرم عصرها قلبم در سینه‌ شدید و ناخوشایند بتپد.

از اینجایی که نشسته‌ام و به فکر چاره برای درمان اضطرابم هستم، خانه همسایه روبرویی را می‌بینم و پله‌هایی را که به در خانه منتهی می‌شوند. خانه طبقه دوم یک ساختمان دو طبقه با نمای آجر سرخ است. همسایه‌ام ایرانی است ولی هیچ معاشرت یا برخوردی با هم نداریم. استریوتایپ «در غربت ایرانی از حال ایرانی خبر نداره» را از روی آدم‌هایی مثل ما ساخته‌اند. مطمئن نیستم که اصلا همچین استریوتایپی وجود داشته باشد. در هر حال ما همین‌ایم که گفتم.
چند روز است که مرد میان‌سالی را می‌بینم که در فواصل مختلف روز از پله‌ها بالا یا پایین می‌رود. حدس می‌زنم پدر دختر همسایه باشد که از ایران آمده. شاید چون مثل پدر خودم توجه ویژه‌ای به جزییات دارد. مثلا هر بار از در خانه خارج می‌شود یا موقع ورود به تراس کوچک جلوی در، گلدان‌های قرمزی که همسایه‌ام توی‌شان سبزی یا گل کاشته را به دقت وارسی می‌کند. بعد با وسواس یک چیزهایی را از توی خاک گلدان برمی‌دارد و و روی زمین می‌اندازد. یا مثلا برگ‌های خشکی که توی تراس افتاده‌اند را با پا از لای نرده‌ها پرت می‌کند پایین، جلوی در خانه همسایه طبقه اول. مرد مانند تمام مردان ایرانی خسته است. مردان ایرانی واقعا خسته‌اند. امکان ندارد بین یه عالم خارجی از نژادهای مختلف یک مرد ایرانی میان‌سال را ببینید و از خستگی نگاهش تشخیص ندهید که ایرانی است. مردان ایرانی حتی در جزایر قناری، زیر چترهای رنگی کنار ساحل، با مایوهای گل‌درشت در حال نوشیدن کوکتل و خوردن سان‌شاین چتردار هم که باشند باز هم خسته‌اند. انگار که خستگی ۲۵۰۰ سال تاریخ را به طور مساوی بین‌شان تقسیم کرده باشند و هر یک سهمی از آن را روی شانه‌هایش حمل می‌کند؛ یه همچین خستگی مزمن و ریشه‌داری که ربطی به کار یا فعالیت بدنی زیاد ندارد. پدر دختر همسایه شلوارهای کرم‌رنگ خط‌اتودار می‌پوشد و شلوار را جایی بالاتر از کمر و زیر سینه با کمربند سیاه سگک‌فلزی فیکس می‌کند. یک ساک پارچه‌ای قرمز هم دارد که روزها خالی می‌برد و پر برمی‌گرداند. گاهی هم برعکس. ساکش مو نمی‌زند با ساک بازنشسته‌ها در صف‌های طولانی توزیع شیر سوبسیددار صبح‌های زود تهران. اینجا برخلاف تهران که ساک‌های پارچه‌ای سمبل زندگی بازنشستگی و مختص قشر کارمند یا مقتصد جامعه بود، نشانه غم‌خوار‌طبیعت‌بودن و در مواردی هم مایه فخرفروشی است. البته من حتی اگر آدم‌ها واقعا هم نگران محیط‌‌زیست نباشند و کیسه‌های پارچه‌ای‌شان را صرفا به خاطر فخر فرهنگی فروختن به دوش بکشند هم احساس خوبی به این حرکت دارم. یک کارهایی هست که وانمود کردن به آن‌ها در نهایت و در بلندمدت به نفع همه است. یکی از این کارها تظاهر به نگرانی برای محیط زیست است. یک شعار وجود دارد که می‌گوید fake it until you make it که خب در این مورد بسیار به جا و درست به نظر می‌رسد.
برگردیم به همسایه‌ام. (همان‌طور که متوجه شدید تازگی‌ها تمایل ملایمی به مانیفست ‌صادر کردن در من بروز کرده که از نشانه‌های پا به سن گذاشتن‌ است و باید با شیوعش مبارزه کنم). می‌گفتم. تماشای پدر میانسال دختر همسایه مشغولیت جدید من است. تا قبل از او همسایه کناردستی دختر را زیر نظر داشتم که خانه‌اش درست روبروی خانه من است. بالکن هر دو این خانه‌ها پله‌های مشترک دارند. با الف مرد را روبات صدا می کردیم.  «روبات اومد». «روبات رفت». «روبات بیچاره داره با کیسه لباس چرکا از پله‌ها می‌ره پایین». «روبات بی‌نوا چه غمگینه»... حتی یک روز که دیدن ملال روبات از توانم خارج بود به الف پیشنهاد دادم که برویم در خانه‌اش را بزنیم و برای شام دعوتش کنیم خانه‌مان. مرد شبیه کارمندان اداره مالیات بود. اواخر دهه سی، قدبلند، لاغر، بور، اندکی طاس، با دستانی که تا زانوهایش می‌رسید. مرد یک نه تا پنجی تمام‌عیار بود. صبح‌ها پیراهن آبی‌ آسمانی کارمندی می‌پوشید، کراوات زده، لیوان قهوه‌اش را به دست می‌گرفت و سلانه‌سلانه از پله‌ها سرازیر می‌شد پایین. ساعت ۵ با پیراهنی که پشتش چروک‌های خیس داشت، گردنی به یک سمت خم شده در لای کرواتی با گره شل، و دست‌هایی که درازتر شده بودند، سلانه‌سلانه از پله‌ها بالا می‌رفت. هر بار با خودم شرط می‌بستم که وارد خانه که می‌شود چراغ‌ را روشن می‌کند، آه می‌کشد، شلوارکش را می‌پوشد، یک آبجو از یخچال برمی‌دارد و جلوی تلویزیون غذای منجمدش را می‌خورد و بعد هم که خمیازه‌ها شروع شد مسواکش را می‌زند و به تختخواب می‌رود. روبات بر خلاف پیچیده‌ به نظر رسیدن اسمش، چرخ‌دنده کوچکی از یک ماشین آهنی غول‌پیکر به اسم دولت بود. زندگی‌اش در تمام روزهای کاری به همین کسالت‌آوری تکرار می‌شد و روزهای تعطیل را هم به شستن لباس‌ها و ظرف‌های کثیف جمع‌شده طول هفته، تلویزیون دیدن، و چرت‌زدن سپری می‌کرد و تا آن جمعه غیرمعمول اواخر جولای که وسط روز آمد خانه و طرفای عصر با سرعت باورنکردنی‌ای از پله‌ها پایین رفت، هیچ ماجرای جالب و قابل توجهی نداشت. در واقع درست همان آدمی بود که من همیشه سعی می‌کردم شبیه‌ش نشوم. آن روز ولی بر خلاف روزهای قبل به خودش رسیده بود و رو آمده بود. باز با خودم شرط بستم که حتمن دیت دارد و هیجان داشتم. چند ساعت بعد تنها برگشت. بفهمی‌نفهمی آدم دیگری شده بود. هفته بعد حوالی عصر یک دختر بلوند با پاهایی بلند پایین پله‌ها منتظرش بود. روبات در را باز کرد و دختر را که دید هر دو خندیدند. پایین پله‌ها که به دختر رسید همدیگر را بوسیدند و به سمت پارکینگ رفتند. روز بعد دختر از پله‌ها بالا رفت، در خانه را زد، توی خانه همدیگر را سفت و سخت بوسیدند و در را پشت سرشان بستند. و روزهای بعد باز بوسه‌های طولانی و رفت‌ و آمدها تکرار شد تا اینکه چند هفته پیش دختر را دیدم که کلید انداخت توی در و وارد خانه شد. دختر عینک طبی زده بود و معلوم بود که صمیمی شده‌اند. عصر روبات با دست‌هایی که دیگر دراز نبودند در خانه را زد و دختر با بوس و بغل کشیدش توی خانه. روبات سر و سامان گرفته بود. هر روز می‌بینم‌شان که از ورزش، استخر، مهمانی یا خیابان‌گردی و خرید برمی‌گردند و در راه هم را می‌مالند و می‌خندند. چیزهای داغ دیگری را هم که نمی‌بینم تصور می‌کنم و برای روبات خیلی خوشحالم. از اینکه توانسته بود از زندگی کرمی‌اش خلاص شود و پروانه‌ شده بود.

از اینکه روز جمعه‌ آخر جولای که زود به خانه برگشت پیش‌بینی کردم که پای یک زن در میان است هم احساس دستاورد داشتن می‌کنم. من از آن دسته آدم‌ها هستم که این چیزها را زود می‌فهمند. این جمله من را یاد خرس انداخت. یک جایی در وبلاگش نوشته بود که به وبلاگش بیشتر افتخار می‌کند تا به مدرک دکترایش. یادم نیست فعلی که استفاده کرده بود «افتخار کردن» بود یا چیزی در همین مایه‌ها ولی فحوای کلامش همین بود. حتی اگر شوخی یا شکسته‌نفسی و یا خودزنی کرده بود هم من جدی گرفتم چون من هم به بعضی چیزهایی که ممکن است در نظر بقیه پیش‌پاافتاده و معمولی به نظر برسد افتخار می‌کنم. یکی از آن چیزها بصیرتی است که فکر می‌کنم در مورد شناخت آدم‌ها و این که چه چیزی در کله‌ و مناسبات‌شان می‌گذرد دارم. خیلی کیف دارد کشف نشانه‌هایی که بقیه ازشان سر در نمی‌آورند. شاید برای همین است که تماشای آدم‌ها را دوست دارم.

متاسفانه هر قدر تلاش می‌کنم ته این نوشته را به جایی گره بزنم که پایان درخشان یا آبرومندی داشته باشد موفق نمی‌شوم. خودم را با نوشتن مشغول کردم که متوجه گذار از روز به شب نشوم و تپش قلبم را کنترل کنم. تغییری در حال من اتفاق نیفتاده و هر چه بیشتر می‌نویسم بیشتر مضطرب و مَن‌مَرِه‌قوربان* می‌شوم. چاره‌اش همان قرص ریز صورتی روی میز کارم است. قرص را که قورت بدهم، تا دویست که بشمرم فاصله بین کوبیدن‌ها کم می‌شود و ‌رفته‌رفته آرام‌تر می‌شوم. قرص‌های صورتی نازنین.


*قربون خودم برم (اگر اشتباه نکنم گیلکی)

Thursday, August 27, 2015



So it goes...*

"آري رسم روزگار چنين است..."*

سال‌ها می‌گذرند، من و مختصاتم تغییر می‌کنیم، درس می‌خوانم، کوچ می‌کنم، آدم‌ها می‌آیند، می‌مانند، می‌روند، می‌آیند، می‌مانند و این صفحه مستطیل سفید درخشان همچنان تنها بازمانده از همه آدم‌ها، اتفاق‌ها، شهرها و تکه‌هایی است که من خواسته یا ناخواسته، پرشور یا دلزده زندگی‌ و ثبت‌شان کرده‌ام. خبط کردم و رفتم تابستان کذایی نود و یک را از آرشیو خواندم. حالا چه بخواهم چه نخواهم باید همینجا و در فصل‌گرد آن سال بد ختم اقدس‌اقدس بگیرم.

عصرها می‌نشستم توی بالکن خانه‌مان در شهر مصیبت، زل می‌زدم به ردیف شمشادها و یکی از زندگی‌های موازی‌ام را آن‌طور که دوست داشتم تصور می‌کردم. شرطی شده بودم. به محض اینکه پایم را توی بالکن می‌گذاشتم خیال بود که می‌آمد و تمامی نداشت. می‌نشستم روی صندلی قرمزم که شبیه صندلی کارگردان‌هاى هاليوود بود و روی دسته‌اش جای لیوان داشت، پاهایم را می‌گذاشتم روی میله‌های بالکن و تصویری که حالم را خوب می‌کرد را آرام و با دقت می‌ساختم و کارگردانی می‌کردم. همه چیز تا یک جایی خوب بود. از یک جایی به بعد تصویرها قاطی می‌شدند، اجسام کش می‌آمدند، آدم‌ها موم می‌شدند و فضا نقاشی آبستره می‌شد. خیال از یک جایی به بعد جلو نمی‌رفت. من می‌ماندم و شمشادهای مکعبی‌هرس‌شده و بالکن دودرسه و پشه‌هایی که شهوت مکیدن خون و تکه‌پاره کردن گوشت آدم‌ها کورشان کرده بود. در تصویری که ساخته بودم اضطراب نداشتم. ته‌نشين و خوشحال بودم. در خیالم یک ساختمان بلند خاکستری می‌ساختم در یک شهر خاکستری بی‌نام. از کل خانه‌های ساختمان بلند، پنجره یک خانه همیشه روشن بود. آن پنجره روشن پنجره خانه من بود. و ساکنانش آدم‌های خوشبختی بودند. خيال‌هايم در سطح سريال‌های ساعت نه شبکه سه بود كه داستان‌شان در دامنه‌های آلپ يا دهات كانادا می‌گذشت. بدوی و ساده؛ ويژگى‌هايی كه خودمان با دست خودمان از خودمان گرفته‌ايم و همزمان در حسرت داشتن‌شان می‌سوزيم. این تصویر به اندازه تمام آرام‌بخشهای تایید شده FDA آرامم می‌کرد و به تناوب در بعدازظهرهای بالکن‌زده‌ام تکرار می‌شد. لیترالی خانه امیدم بود. در آن دوره بود که پنجره‌های روشن خيابان‌هايی كه با تويوتای قديمی‌ام در آنها می‌راندم، شدند نماد آرامش و شادی و رضایتی که در جستجویش بودم. سوار بر تویوتا که اسطوره مقاوت بود در طول خیابا‌ن‌ها می‌راندم و پنجره‌های روشن را نگاه می‌کردم و تمام هم و غم و هدفم اين بود كه من هم روزی ساكن يكی از همين خانه‌های روشن باشم. بعدتر اما روزی رسید که تصویر پنجره روشن خانه‌ی شهر بی‌نام هم جادویش را از دست داد. بله روزی رسید که هیچ‌چیز دیگر هیچ شعله‌ای را در دل من روشن نگه نداشت و در هیچ‌کدام از بی‌نهایت زندگی‌های موازی‌ام حتا یک پنجره روشن نداشتم. م رفته بود و دنیا بزرگ و تاریک بود.

چرخ هواپيما كه خورد به باند فرودگاه امام، با چشم‌هاى گود و چهل و نه كيلو وزن كه از پله برقی سرازير شدم پايين، بغل پدرم كه از گريه كبود شدم، معرفی‌ام کردند به دکتر الف. دکتر الف روان‌شناس یا روان‌درمان یا مشاور نبود. روان‌پزشک سرشناسی بود که جز موارد حاد، باقی مراجعه‌کننده‌ها را ارجاع می‌داد به روان‌شناس. دکتر الف وقت نداشت. تازه از سفر تابستانی آمریکایش برگشته بود و همراهان ما مریض‌های مضطرب، وسواسی، پرخاش‌گر، افسرده، خودکشی‌ناموفق کرده و بددل، حاضر بودند به هر حیله‌ای متوسل شوند تا برایمان وقت بگیرند. منشی دکتر امپراطور مطب بود. مهرت که به دلش می‌افتاد نوبت می‌داد وگرنه هیچ ترفندی بهش کارگر نبود. در واقع هم امپراطور بود هم خدا. او بود که تصمیم می‌گرفت چه کسی درمان شود و چه کسی بمیرد. یکی از انگیزه‌های من برای راه پیدا کردن به اتاق دکتر شکایت از منشی بود. مادرم با یک یا دو واسطه به تمام پزشکان حاذق تهران و مشهد متصل است. در مافیای نوبت گرفتنی که منشی‌ها راه انداخته‌اند مادرم پدرخوانده است. علاوه بر لینک‌هایش تاکتیک‌های منحصر به فرد خودش را هم دارد و منشی‌ها با هر درجه‌ای از سرسختی، در دستان مادرم موم‌اند. با اینکه امتیاز دوستی با یکی از نزدیکان دکتر الف را داشتیم، از برگ برنده‌اش استفاده نکرد و شخصن به پیکار با منشی رفت. منشی به مادرم نگاه نمی‌کرد. هر چند وقت سرش را برمی‌گرداند سمت من تا نشانه‌هایی که مادرم از حال بدم می‌داد را چک کند. بعد که چیز دندان‌گیری نمی‌دید، دفتر بلندش را که شبیه دفتر حضور و غیاب معلم‌ها بود تندتند ورق می‌زد و با خلق تنگ به اصرارهای مادرم جواب‌های سربالا می‌داد. من ایستاده بودم کنار در و سعی می‌کردم فضای غریب مطب اضطرابم را بیشتر نکند. اینقدر مرعوب سنگینی فضای مطب و موقعیت متزلزل مادرم شده بودم که هر آن ممکن بود جیغ بنفش بکشم. جیغ یک مایع غلیظ بنفش شده بود که از ته دلم به سمت گلو در حركت رفت و برگشتى بود. تنفسم داشت از نظم خارج می‌شد. ممکن بود دفتر بلند منشی را بردارم و اینقدر بکوبم توی سرش که اسم تمام بیمارها بریزد روی میز. ممکن بود در یک حرکت نمادین خودم را جلوی ميز منشی بسوزانم تا بعد من دیگر منشی‌ها درد وقت گرفتن از پزشک را به دردهای بیمار و همراه اضافه نکنند. ممکن بود دست مادرم را بگیرم و بکشم روی زمین و از مطب ببرم بیرون و بعد سوار هواپیما شوم و اینقدر بالا بروم تا از جو خارج شوم. منطقی که به قضیه نگاه کنی شاید بهتر بود یکی از این کارها را می‌کردم. هر چه باشد مطب یک روان‌پزشک تنها مکانی است که آدم‌ها مجازند در آن مثل یک بیمار روانی رفتار کنند. شاید با این کار می‌توانستم خودم و ادعاهای مادرم را که سعی در وخیم نشان دادن حالم داشت، ثابت کنم و دکتر شخصن برای بردنم به اتاقش وارد عمل می‌شد. شاید منشی و مادرم و بقیه آدم‌هایی که دورتادور اتاق انتظار نشسته بودند و تلاش‌های مادرم و نمايش قدرت منشى را می‌دیدند منتظر بودند از من حرکتی ببیند که در نظرشان محق جلوه کنم و بتوانند با اخم و نفرت بیشتری به منشی نگاه کنند. ولی هیچ‌کدام از این کاراها را نکردم. لنگرم را از روی پای راست انداختم روی پای چپ و به ایستادن بلاتکلیفم ادامه دادم. چشمم را از کادری که مادرم و منشی که داشتند در آن کشتی فرنگی کلامی می‌گرفتند چرخاندم روی میز شیشه‌ای پر لک وسط اتاق. روی میز پر بود از مجله‌های بی‌مصرفی که در اتاق انتظار مطب تمام دکترها پیدا می‌شود. مجله‌ها اغلب زرد بودند با عکس دختربچه‌های دو-سه ساله با چشم‌های آبی و هفت قلم آرایش‌ روی جلد. شک نداشتم که همه خانه‌های دوحرفی و سه‌حرفى جدول‌های کلمات متقاطع‌شان پر شده بودند و فقط ۱های افقی و ۱۸های عمودی‌شان خالی و دست‌نخورده مانده بود. آدم‌ها حتا سعی نمی‌کنند سوال‌های این خانه‌ها را ته بخوانند. باقی مجله‌ها مجله‌های پزشکی بودند که یا تبلیغ سفید‌کننده دندان می‌کنند یا اطلاعات اضافی پزشکی می‌دهند که با خواندن‌شان علایم ده بیماری نیمچه نادر در آدم بروز می‌کند. تحقیر مجله‌ها که تمام شد چشمم افتاد به یک پسر هم‌سن و سال خودم. برخلاف بقیه بیمارها تنها آمده بود. خوش قیافه و مرتب بود. دست‌هایش را گذاشته بود لب صندلی، بالا تنه‌اش را خیمه کرد بود روی پاها، سرش را انداخته بود پایین و به کفش‌هایش خیره شده بود. همه ما که مریض بودیم با همه آنها که همراه بودند یک وجه تمایز داشتیم. ما بیمارها با کمی بالا و پایین شبیه به هم بودیم. یک چیزی در ته چشمهای همه‌مان تمام شده بود. درست مثل چشم‌های مات خیره به کفش‌ها. حتا دختر نوجوانی که مثل بقیه ما ساکت نبود و بلندبلند به مادرش فحش می‌داد هم واضح بود که به این تمام شدن تن داده است. در مقابل، همه همراه‌ها، چه آنها که هر چند دقیقه یک‌بار آه می‌کشیدند، چه مادر من که حالا لحنش كمی تحكم داشت و همچنان تقلا می‌کرد منشی اسمم را در صفحه چهارشنبه بعد بنویسد، کلافه و مستاصل و در عین حال امیدوار بودند. دکتر الف، درسی که خوانده بود، و تبحرش، ضریح تمام همراهانی بود که از سوراخ صبر و مدارا و امید و خرافه و دعا و درمان خانگی و توصیه همسایه جواب نگرفته بودند. مطب دکتر الف آخرین سنگر بود و ما بیمارها، سربازان زخمی و خسته‌ای بودیم و جنگی را ادامه می‌دادیم که مدتها بود برایمان تمام شده بود. دختر نوجوانی که به مادرش فحش میداد بلند شده بود و می‌خواست برود خانه، پسر جوان آه بلند و طولانی‌ای کشید و مادرم موفق شد اسمم را در بین‌مریض‌های چهارشنبه هفته بعد بنویسد.

چارشنبه عصر هفته بعد نشستم روی صندلی چرم روبروی صندلی دکتر الف و وقتی با خنده ازم پرسید چرا اینجایی؟ به اندازه تمام پنجره‌های خاموش همه دنیاهای موازی گریستم. مایع بنفش ذره ذره از بدنم بیرون آمد و من و دکتر و منشی و همه منتظران اتاق انتظار را در خود غرق کرد.


*کورت ونه گات، سلاخ‌خانه شماره پنج. 

Tuesday, August 11, 2015

تابستان سنه هفتاد و پنج-شش بود. مادرم از جاری دوستش که استعداد عجیبی در گرویدن به فرقه‌های زیرزمینی داشت شنیده بود که عطار خبره‌ای در خیابان انقلاب مغازه گیاه دارویی دارد. از معجزات شیخ اینکه با گرفتن نبض دست، تمام درد و مرض‌های آدم را تشخیص می‌داد و داروی گیاهی مناسب برای درمان مرض را تجویز می‌کرد. یک‌تنه هم دکتر بود هم داروخانه. مادرم وسواس عجیبی نسبت به مقوله سلامتی دارد. از بچه‌گی مدام در مطب‌ پزشک‌های سرشناس و پنجه‌طلایی می‌چرخیدیم تا عضوهای کلیدی‌مان در سلامت کامل باشند. به مادرم بود یکی یک مانیتور وصل می‌کرد به تک‌تک‌مان و کنترل وضعیت و سازوکار اعضای داخلی را شخصن به عهده می‌گرفت. دکترها آزمایش می‌نوشتند و شب‌های زیادی تا صبح همراه پدرم توی ماشین در کوچه آبشار روبروی پارک ساعی می‌خوابیدیم تا صبح زود نوبت‌مان بشود و متصدی بی‌اعصاب پذیرش آزمایشگاه مرکزی لیوان شاش‌مان را بدهد دست‌مان. آزمایش می‌دادیم و بعد می‌رفتیم سوپر روبروی آزمایشگاه آب‌پرتقال و کیک می‌خوردیم و این مراسم هر شش ماه تکرار می‌شد. این در حالی بود که ده‌ها آزمایشگاه در نزدیکی خانه‌مان وجود داشت. منتها مادرم فقط به نتیجه‌ای که روی سربرگ‌های آزمایشگاه مرکزی روبروی پارک ساعی چاپ می‌شد اعتماد داشت.

در آن سال‌ها تکنولوژی هنوز در انزوا بود. آدم‌ها نصفه‌شب‌ می‌رفتند اسم مریض‌شان را روی تکه کاغذی که به در ورودی آزمایشگاه چسبانده بودند می‌نوشتند و ساعت‌ها منتظر می‌مانند تا نوبت‌شان شود. این وسط هم چند بار دعوا و کتک‌کاری می‌شد. آدم‌های مریض دعواهای رقت‌انگیزتری دارند. دعوای جلوی آزمایشگاهی که بیمارانش شب را توی کوچه خوابیده‌اند حزنی دارد که دعوای ظهر جمعه جلوی چلوکبابی نایب میدان کاج ندارد. هیچ‌وقت نمی‌فهمی کسی که سرش داد و بی‌داد می‌کنی چند روز دیگه «دارد» برای زنده ماندن و این کل ماجرا را از حالت اکشن خارج می‌کند و به شکل تراژدی در می‌آورد. مریضی یک خوبی داشته باشد این است که آدم می‌تواند از آن به عنوان حربه استفاده کند و جایی که زورش به حریف نمی‌رسد با عنوان بیماری‌اش حریف را به زانو در آورد. مثلن هیچ یادم نمی‌رود یک بار دو مرد که یکی موهای خیلی پرپشت و سیاه و دیگری موهای تنک خاکستری داشت جلوی همین آزمایشگاه سر اینکه نوبت‌ کدام‌شان است جر و بحث کردند. ظاهرن معلوم نبود که اسم کدامشان بالاتر است. بدی سیستم‌های دست‌نویس این است که اگر زبل باشی می‌توانی اسمت را به زور بچپانی بین دو اسمی که با فاصله گشاد‌تری از هم نوشته شده‌اند. آدم‌های دعوایی محصول همین سیستم‌های دستی پرخطا بودند. قبل از اینکه سیستم بانک‌ها مکانیزه شود و ارباب رجوع شماره داشته باشد، همیشه سر نوبت و فاصله فیزیکی آدم‌ها از همدیگر سر صف دعوا و مرافه بود و خون از یک جایی ریخته می‌شد. بعدها که تکنولوژی پیشرفت کرد، آدم‌ها به اجبار متمدن و قانون‌مدار شدند و بدون جنگ و خونریزی به صف و نوبت تن دادند. آن روز هم جر و بحث بین دو مرد بالا گرفت و یکهو کت همدیگر را چنگ زدند. هر کدام سعی می‌کرد دیگری را هل بدهد عقب که خودش زودتر برود تو ولی چون زورشان برابر بود از جایشان تکان نمی‌خوردند و در جا فقط همدیگر را چنگ زده بودند و هی برافروخته و قرمزتر می‌شدند. خواب از سر تماشاچی‌ها پریده بود و نچ‌نچ می‌کردند. هر کس به اقتضای سن و جایگاه اجتماعی و نوع قالب شخصیتی‌اش نظری می‌داد. متصدی وقتی دید جنگ عاقبتی ندارد وارد عمل شد و به مرد کم‌مو که هم سن و سال خودش بود و خسته‌تر و بیمارتر از زلفعلی به‌نظر می‌رسید گفت «پدر جان اول شما برو تو». مرد کم‌مو اجازه نداد پدر خطاب شدن توسط یک آدم همسن‌و سال که می‌توانست همشاگردی قدیمش باشد اذیتش کند، یقه زلفعلی را ول کرد و خیز برداشت که بپرد توی آزمایشگاه که زلفعلی با بغض چیزی با این مضمون که «زنم سرطان داره و خدا شاهده که چند روزه آواره تهران و دکتر و آزمایشگاهیم» گفت و بعد نشست روی زمین و سرش را گرفت. جنگ مغلوبه شد. همه زلفعلی را با ترحم و همدردی و مرد کم‌مو را با خشم و انزجار نگاه کردیم. حتا من که خیلی کوچک بودم و پدرم ناچار بود دکمه آب‌سردکن را فشار دهد تا با جریان آب میل شاشیدن در من تقویت شود. همه جوری مرد را نگاه کردیم که انگار در بهترین حالت کلسترول بالا داشته باشد و با کلسترول مسخره‌اش بخواهد جان یک زن مبتلا به سرطان را بگیرد و خانواده‌ای را داغدار کند. مرد کم‌مو معذب از جلوی در کنار رفت و زلفعلی در مقابل نگاه قضاوتگر حضار فاتح میدان شد. هیچ کس از مرد ‌کم‌مو نپرسید «پدر جان درد تو چیه؟».

چند سال از جریان آن روز آزمایشگاه مرکزی و چک‌آپ‌های شش‌ماهانه کودکی گذشته بود. سن بلوغ بودم. تخمدان پلی‌کیستیک داشتم و پریودم نامنظم بود. و این تنبلی تخمدان باعث می‌شد که تارهای موی سرم نازک شوند و ریزش مو بگیرم. خودم از اینکه دیربه‌دیر پریود و درناک می‌شدم اعتراضی نداشتم ولی مادرم خیلی نگران بود و اصرار عجیبی به درمان تخمدان و رویاندن مو روی سر من داشت. دکترهای زیادی رفته بودم ولی مادرم کماکان عزمش را جزم کرده بود که تخمدان من را درمان کند. این بود که آدرس عطار را از جاری دوستش گرفت و من و مادرم در ظهر یک‌روز گرم تابستان رفتیم مغازه عطار که فامیلش تهرانی بود. آقای تهرانی قد کوتاه، عینکی، سبزه و بی‌مو بود و با اینکه تابستان بود لباس‌های تیره و نسبتن ضخیم پوشیده بود. نمی‌دانم این چه رازی‌ست که پیرها هیچ‌وقت گرم نمی‌شوند. خودش در کل شبیه عطارهای کارکشته کهنه و آمیخته به گردوغبار و کدر بود ولی بی‌مو بودنش اعتمادم را ازش سلب کرد. مغازه‌اش کوچک و پر از گرده گیاه و کیسه‌های بزرگ شاخ و برگ بود و بوی گل‌ختمی و زیره می‌داد. تهرانی با انگشت‌های زبر نبضم را گرفت و تمرکز کرد. من و مادرم منتظر بودیم معجزه‌اش را نشان‌مان بدهد تا به خاک بیوفتیم و ایمان بیاوریم. گفت که کم‌خونی داری. داشتم. گفت تیروئیدت کم کاره. کم‌کار بود. گفت میل جنسی‌ات زیاده. خجالت کشیدم. مغازه عطاری جای مناسبی برای صحبت از میل جنسی یک آدم در سن بلوغ نیست. آن هم جلوی مادرش. تازه میل جنسی همه آدم‌ها در سن بلوغ بالاست. گفتن ندارد که. بعد یک عالم چیز دیگر هم گفت منتها جمله «میل جنسی‌ت زیاده» با صدایی که هی بلندتر می‌شد توی گوشم تکرار می‌شد این بود که باقی مشکلاتم را نشنیدم. خیره شده بودم به گونی لیموعمانی‌ها و دوست داشتم فکر کنم مادرم آن جمله را نشنیده. تشخیص‌اش که تمام شد شروع کرد به نوشتن اسم داروهایی که باید می‌خوردم. بعد از یک ساعت من و مادرم را با گونی‌گونی برگ و گیاه و روغن و عرقی که باید دم یا مالیده می‌شد روانه خانه کرد. داروهای گیاهی تا مدت‌ها توی انباری خانه دست‌نخورده ماندند تا در یک خانه‌تکانی شب عید روانه سطل زباله شدند. جاری دوست مادرم از داروی گیاهی برید و به یوگا و مراقبه رو آورد. از مرد کم‌مو، مردی که زنش سرطان داشت، و متصدی عنق آزمایشگاه مرکزی خبری در دست نیست. تخمدانم همچنان کیست‌ می‌سازد، و میل جنسی‌ام شامل مرور زمان شد. 

Friday, July 10, 2015

امروز یک طور خاصی بودم. ماجرا درست موقعی که وارد فروشگاه آیکیا شدیم شروع شد. مهمان‌هایمان برداشته بودند ما را آورده بودند آیکیا که در مورد میز تلویزیون و کافی تیبلی که می‌خواستند بخرند نظر بدهیم. من یک نظر کلی در مورد محصولات آیکیا بیشتر ندارم؛ علی‌رغم فضاهای قشنگ و مفیدی که در کل فروشگاه و مجله‌های تبلیغاتی‌شان به نمایش گذاشته‌اند، محصولاتشان علاوه بر کیفیت پایین، طراحی پیش‌پاافتاده‌ای هم دارد. در واقع آدم‌ها بیشتر جذب ترکیب‌ کیوب‌هایی که طراحی و دکور کرده‌اند می‌شوند تا خود محصول. فضاسازی بی‌نظیری که به نمایش می‌گذارند به مشتری توهم این را می‌دهد که با خرید محصولات‌شان نیازی به سلیقه و فضای بزرگ نیست و فضا خودبه‌خود مفید و قشنگ می‌شود. همین خود من اولین باری که وارد یکی از شعبه‌هایش شدم از خوشحالی و هیجان می‌لرزیدم. بعد که وسایلم را در ازای پرداخت کلی اسکناس صد دلاری آوردم خانه، دیدم که هیچ‌چیز شبیه آن تصویر بی‌نقص داخل فروشگاه نیست. من مانده بودم و کلی تیر و تخته که به هیچ چیز خانه و به هم نمی‌آمدند. این بود که متوجه شدم آیکیا موفق‌ترین فروشگاه در فریفتن مشتری‌ست. یک روز تق‌اش در می‌آید که یک‌سری متخصص بازاریاب و روان‌شناس دارد که با چیدمان خاص اشیا و استفاده از رنگ و فرم، مغز خریداران را دستکاری می‌کنند تا با کانونی‌کردن توجه، مشتری را هیپنوتیزم کرده تا فروش‌شان را بالا ببرند. اگر مثل امروز من خرید خاصی نداشته باشید و رفتار مشتری‌ها را مطالعه کنید متوجه می‌شوید که چطور آدم‌ها با دیدن یک میز ساده از خودبی‌خود می‌شوند و با چشم‌های مسخ‌شده به سمت میز مورد نظر می‌روند، کدش را یادداشت می‌کنند تا در انتهای این تونل فریب تکه‌هایش را از انبار بردارند، و چشم‌هایشان از اینکه که قرار است خودشان سر هم‌اش کنند برق می‌زند. بعد که رسیدند خانه و پرده‌های فریب کنار رفت و انگشت‌های‌شان در اثر پیچاندن هزار پیچ در مهره حس‌اش را از دست داد، تازه می‌فهمند که چه کلاه گشادی سرشان رفته. درست دو ماه پیش بود که نزدیک بود با الف قربانی هیپنوتیزم آیکیا شویم. دو ساعت تمام با کامپیوتری که برای مشتریان در نظر گرفته شده تا کمدشان را با توجه به سلیقه و نیازشان طراحی کنند، یک کمد بزرگ با قفسه‌ها و کشوهای منحصربه فرد ساختیم. نتیجه را پرینت گرفتیم و تکه‌های مورد نیاز را از انبار برداشتیم و بار چرخ کردیم. حتی پیه هزینه حمل و نقل را هم به تن‌مان مالیده بودیم. مسخ و آرام چرخ محتوی اجزای کمدمان را هل می‌دادیم سمت صندوق که به خودمان آمدیم و دیدیم که چیزی که برای خریدش آمده بودیم یک دراور ساده شش کشویی بوده که ارزشی معادل یک چهارم کمد را داشت. علی‌رغم اینکه نیازی به کمد با در کرکره‌ای زرد چرک و قفسه‌های مخصوص کروات‌ها و شورت‌ها و کفش‌ها و شلوار‌ها نداشتیم، تکه‌هایش را می‌بردیم تا حساب کنیم. به موقع به خودمان آمده بودیم و در نهایت از خطر جستیم. از آن روز به بعد به محض ورود به فروشگاه در مقابل سیگنال‌هایی که از اشیا و وسایل ساطع می‌شوند مقاومت می‌کنم و سعی می‌کنم کنترلم را روی مغزم به دست بگیرم. هر جا هم که از کنترل خارج شوم الف تشر می‌زند و به خودم می‌آیم.

یکشنبه بود و زوج‌های خوشبخت با کودکانی شبیه به عکس‌های روی قوطی شیر‌خشک و پوشک، فروشگاه را به تصرف خودشان در آورده بودند. روی پله برقی به سمت بالا بودیم و من فکر می‌کردم که چرا متوسط قد آدم‌ها در آیکیا از جاهای دیگر بیشتر است. بعد یک‌هو حالم عوض شد. به دلیل ناشناخته‌ای دلم برای خودم سوخته بود. حال فاطمه لای در را داشتم. نه به خاطر اینکه قدم از متوسط قد آدم‌ کوتاه‌تر بود. حس می‌کردم عالم و آدم در حقم بد کرده و من مستحق این همه ظلم و بی‌عدالتی نیستم. افتاده بودم روی دور خودقربانی‌پنداری و طبیعت هم هی نشانه می‌فرستاد. جوری حساس و قابل احتراق بودم که حتی از کارمندان و فروشندگان زردپوش آیکیا توقع دلجویی و توجه ویژه داشتم. ظاهرم به آرامی بودا بود ولی در درونم طالبان داشت مجسمه‌اش را فرو می‌ریخت. به جای جنگیدن یا مقاومت که تجربه ثابت کرده فایده‌ای ندارد اینبار سعی کردم با جلادی که روی روانم شمشیر می‌کشید مبارزه نکنم. خودم را هم گول نزدم که در بهترین نقطه عالم ایستاده‌ام و دنیا در مشت من است. تلقین خیلی وقت است که کارکرد سابق‌اش را از دست داده است. گذاشتم خوب سلاخی‌ام کند. مظلومیت چنان به خوردم رفته بود که در خودم نمی‌دیدم اعتراض و مقاومت کنم. خودم را سپردم به ویرانی‌ای که به آرامی آغاز شده بود. کمی بعدتر در کمال ناباوری متوجه شدم که یک جایی در فاصله بین تخت‌خواب‌ها و رستوران حالم خوب شده و تنها حسی که داشتم خستگی و تشنگی بود. از من بپذیرید که رستگاری در پذیرش است. از من چرا وقتی نیوتن به این قشنگی و مختصری گفته «هر عملی را عکس‌العملی‌ست برابر و در خلاف جهت». این قانون علاوه بر فیزیک در روانشناسی هم مصداق دارد. اگر [حال بد را] فشار بدهید [حال بد] فشارتان می‌دهد. بعد پروسه مقاومت فرسایشی می‌شود. به محض اینکه اجازه دادم مظلوم و قربانی و طفلکی باشم، در کمال ناباوری دیدم که هیچ‌کدام از اینها نیستم. شل که کردم ول کرد.

حالا توهم مظلومیت و حس دل‌سوخته‌گی رفته ولی یک چیز واقعی فیزیکی در جهاز هاضمه‌ام می‌سوزد. یعنی دل‌سوختگی به معنای متافوریکش از بین رفته ولی سوزش فیزیکی آمده. مثل اثر پدهای کلد/هات که برای تسکین دردهای موضعی کمر و گردن روی عضو دردناک می‌گذارند، تشخیص نمی‌دهم که این سوختن از سرماست یا گرما یا هلیم سنگینی که برای صبحانه خوردم. سوزش از گلو شروع می‌شود و در حوالی مقعد ختم. کل هفت‌متر با هم می‌سوزد. رفتم گوگل کردم دیدم علایمش از مری تا دوازهه شبیه رفلاکس و از دوازدهه به پایین شبیه زخم اثنی عشر است. روده تحریک‌پذیر هم تشخصی دوم ما یعنی من و گوگل است. این‌طور وقت‌ها زود ذهنم می‌رود به خانواده که چیزهای قشنگ‌قشنگ برای آدم به وراثت می‌گذارند. مادرم دستگاه گوارش ناکارآمدی دارد. هر از گاهی یکی از عضوهای کلیدی‌اش عیب می‌کند و تا آمدن نتیجه سونوگرافی و آزمایش و اندوسکپی همه از نگرانی دق می‌کنیم. بعد برای درمان عضو بیمار ناچار است داروهایی مصرف کند که عوارض جانبی‌اش می‌زند یک عضو دیگر رامعیوب می‌کند. دستگاه گوارش مادربزرگم هم تعریفی نداشته. با اینکه در مدت عمرش نه چربی خون داشت و نه مشکل قلب و عروقی، منتها در نهایت در سن هفتاد و پنج سالگی در اثر خون‌ریزی معده مرد. به ما گفتند که شب قبلش یک عالم باقالی با گلپر خورده بوده. با همچین پیشینه درخشان خانوادگی‌ و استعدادی که ما (من، برادر و خواهرم) در به ارث بردن ژن‌های معیوب داریم هیچ بعید نیست که با افتادن در سراشیبی عمر، روزهای ناخوش من هم آغاز شده باشند. من و برادر و خواهرم در دوران جنینی نشسته‌ایم و ژن‌های معیوب را دست‌چین کرده‌ایم. من و برادرم ضعف بینایی را از سمت مادر، خواهرم چاقی پایین‌تنه را از سمت پدر، من و خواهرم کم‌خونی و اختلال غده تیروئید را از سمت مادر، و هر سه ژن کچلی را از سمت پدر گرفته‌ایم. یعنی بدترین‌ها از هر سمت. این در حالی‌ست که در خانواده ده‌ها آدم سالم و زیبا و بی‌عیب داریم که در طول اعصار و دوران‌ها حامل ژن‌های مرغوب و درجه یک بوده‌اند. منتها ژن‌های مرغوب آنها با و بی جهش به عمو زاده‌ها و خاله‌زاده‌ها رسیده‌اند و ما؟ ما هیچ. ما کج و کوله. 

Sunday, June 21, 2015

باز شدن فواره‌ها یعنی که از ساعت خواب آدم‌های نرمال خیلی گذشته. اوایل صدای ریز آب روی برگ‌های درخت تنومند پشت خانه -که ریشه‌اش دم خانه ماست و ساقه‌هایش دو ساختمان آنورتر- را با صدای باران اشتباه ‌می‌گرفتم. صدا هر شب راس ساعت خاصی در پس‌زمینه بود و من زیر پتو کیف می‌کردم از اینکه بیرون طوفانی و بارانی است. اوضاع ناپایدار جوی وقتی که جایم گرم و نرم و امن باشد به بهتر خوابیدنم کمک می‌کند. بعد دیدم که طبیعی نیست آسمان برنامه‌ منظمی برای باریدن داشته باشد. از پنجره که به بیرون نگاه کردم فواره را دیدم و بدین ترتیب چیزی در من شکست. مثل آدم‌هایی که کلاه گشادی سرشان رفته، علیرغم تمایل به انکار، پذیرفتم که صدای گوش‌نواز و آرامش‌بخش باریدن هر شب صدای فواره بوده. اما کماکان باورم نمی‌شود که این همه باران سیل‌آسا که در طول روز می‌بارد برای آبیاری گیاه کافی نباشد و درخت‌ها به آبیاری مصنوعی نیاز داشته باشند. از نظر من این شهر در این فصل بهترین جا برای کشت دیم است.
متصدی امور باغبانی و فضای سبز مجتمع ما میل و ولع غیرقابل کنترلی به رویاندن دارد. مجتمع ما یک آمازونِ کوچکِ شهری‌شده است. از تمام استعداد زمین برای رویش دانه استفاده شده. من تا امروز نمی‌دانستم درخت موز گل‌های درشت صورتی-بنفش می‌دهد. در فاصله بین پارکینگ و راهرویی که واحد ما دومین خانه‌اش است، درخت موز بلندی‌ست که گل‌های بزرگ و موزهای کوچک می‌دهد. در فصل موز از فاصله پارکینگ تا خانه ما کسی از گشنگی نخواهد مرد چون همیشه خوشه‌های موز آویزان دم دست است و فقط کافی‌ست تا دستت را دراز کنی. از واحد ما تا استخر و از استخر تا باشگاه هزار گونه مختلف دیگر درخت سبز شده و لای هر کدام از بوته‌ها و علفزارهای بلندش یک میلیون خزنده و جانور لزج کمین کرده‌اند که با تاریکی هوا دسته‌جمعی می‌خوانند. شب‌ها چمن‌ و علف‌های بلند صدای سسسسس مار می‌دهند و من یکی را قیمه کنند حاضر نیستم پایم را در مسیر باریک منتهی به باشگاه مجتمع بگذارم. به ویژه اینکه مسیر در نقطه‌ای به پل چوبی کوچک متزلزلی می‌رسد که از روی چیز برکه‌مانندی عبور می‌کند که در دو طرف آن ده‌ها قورباغه و وزغ درشت باد به گلویشان انداخته‌اند و از یک ور پل می‌پرند ور دیگر. من یک خزنده-دوزیست هراسم که حتی از تصور قدم گذاشتن در چنین مسیری دچار تنگی‌نفس می‌شوم. باغبان سبزانگشتی مجتمع ما بی که خودش بداند عامل اصلی ورزش نکردن و اضافه وزن من است.  

امروز یکی از شنبه‌های بلاتکلیف ماه جون است و من همچنان بی‌کارم. بی‌کار بودن را بلد نیستم؛ خاصه در تابستان. ما خانوادگی بدتابستانیم. در تابستان عمومن تنبل، بی‌خواب، کم‌اشتها، و به نسبت فصل‌های دیگر خلق‌تنگ‌تریم. تابستانی که ایران بودم بعضی ظهرها با مادرم در هیئت بی‌نظیر بوتو با شال و مانتو و شلوار نخی و سفید می‌رفتیم بیرون و دو لبوی سرخ کلافه برگشتیم خانه. بعد زیر کولر دراز می‌کشیدیم، شربت سکنجبین و تخم‌شربتی می‌خوردیم و به تابستان طولانی و گرم بد و بی‌راه می‌گفتیم. مادرم از من هم کلافه‌تر بود چون در اثر یائسگی هر چند وقت گُر هم می‌گرفت. وقتی به قول خودش اَلو می‌گرفت گونه‌هایش سرخ می‌شد و با روزنامه یا مجله خودش را باد می‌زد و از همه متنفر بود. ما چهار تا در سکوت و با دلسوزی الو گرفتن مادر را تماشا می‌کردیم و منتظر می‌ماندیم تا دمایش بیفتد و بعد خواسته‌هایمان را مطرح کنیم. تابستان‌های ما عمومن به خنک کردن مادرم و نفرین مسئول تاسیسات مجتمع‌مان که در مقابل روشن کردن چیلر مرکزی مقاوت داشت می‌گذشت. 

با این خوی بدتابستانی، بیکاری اجباری بیشتر فشار می‌آورد. نمی‌دانم باید با بی‌کاری‌ام چیکار کنم. دلم می‌خواست بیکاری یک کلمه یا حالت/وضعیت نبود. فیزیک داشت. می‌شد بلندش کرد و روی میز گذاشتش یا از پنجره به بیرون پرتابش می‌کرد. می‌شد روی زمین کشیدش و بردش توی اتاق و در را رویش قفل کرد. می‌شد بغلش کرد، می‌شد دست‌اش انداخت و مسخره‌اش کرد یا باهاش کنار آمد. با چیزی که اذیتم می‌کند ولی دیده نمی‌شود و نمی‌شود زد زیر گوشش نمی‌دانم چطور مبارزه یا مدارا کنم. فکر کردن به بیکاری در تمام ساعات بیداری در پس‌زمینه ذهنم است و فکرهای بی‌خود دیگر روی آن شکل می‌گیرد. در بیداری به بیکاری فکر می‌کنم و در خواب امتحان‌هایی می‌دهم که درسش را نخوانده‌ام و جواب سوال‌های بی‌انتهایش را نمی‌دانم. من از آن دسته آدم‌ها نیستم که وقتی بیکارم کلاس نقاشی و سفال‌گری بروم یا سالسا و فرانسه یادبگیرم. با بیکاری بی‌عاری هم اتفاق می‌افتد. باسنم که سوزن‌سوزن می‌شود می‌فهمم که زیاد نشسته‌ام. نشستن طولانی روی کاناپه که حوصله‌ام را سر ببرد چند تا از کتاب‌های نخوانده‌ام را از کتاب‌خانه برمی‌دارم و توی اتاق روی تخت دراز می‌کشم و شروع می‌کنم به کتاب‌خواندن. سه صفحه و دو ساعت بعد روی صفحه تا خورده کتاب بیدار می‌شوم، آب دهانم را از روی اسم همینگوی پاک می‌کنم و دوباره برمی‌گردم روی کاناپه. کاناپه و تلویزیون برای آدم بیکار بدترین/بهترین ابزار اند. در خانه قبلی تلویزیون نداشتم و همیشه بابت این تلویزیون نداشتن به خودم افتخار می‌کنم. از دوره بی‌تلویزیونی مثل آدم‌هایی حرف می‌زنم که یک دوره رفته‌اند هند علوم فراحسی و ذن و مدیتیشن و جذب انرژی یاد بگیرند. با اینکه در طول آن دو سال هم نه سالسا یاد گرفتم نه فرانسه و نه نقش حباب بر لب دریا کشیدم، بی‌خودی تصور می‌کنم که آدم جالب‌تری بودم. این روزها ولی روبروی یک تلویزیون ۶۰ اینچی که همه در مقابلش ناچیزیم لم می‌دهم زیر یک پتو سفری چهارخانه شیری و صورتی و اپیزود اپیزود سریال می‌بینم. ته دلم می‌دانم که سریال دیدن تباه‌ترین تفریح یا فعالیت است ولی سر خودم را شیره می‌مالم که با این کار دست‌کم زبانم تقویت می‌شود. الان تمام اصطلاحاتی که معنی «کردن» می‌دهد یا به آن ختم می‌شود را با تمام شاخه‌ها و انشعاباتش به انگلیسی و با هر دو لهجه بریتیش و آمریکایی بلدم. 

می‌دانم که این وضع موقتی است و به زودی دوباره به روزهای «اوج‌»ام بر خواهم گشت. روزهایی که یک کارمند پنج تا نهی دقیق و وظیفه‌شناس بودم که علیرغم نفرت از کارم و تمام بالادستی‌ها و همقطارانم، دستم در جیب خودم بود و از موثر، مستقل، و بهره‌ور بودنم لذت وصف‌ناپذیر می‌بردم. می‌دانم که این روزهای سخت و طاقت‌فرسای بی‌کاری مثل هر دوره خوب یا بد دیگری قرقره دارند و قرقره‌شان یک جایی بالاخره تمام می‌شود. خوب می‌دانم که این وضعیتی که توش هستم بدترین اتفاقی نیست که در زندگی آدم می‌افتد. دوره‌ای هم می‌آید که با وجود داشتن کار خوب و استقلال و بهره‌وری می‌آیم و پست ذکر مصیبت در توصیف رییس ابیوسیو یا همکار زیرآب‌زنم هوا می‌کنم و خوبی قضیه آن‌جاست که آن هم بدترین نیست و همیشه یک بدترینی وجود دارد و همانا که «ان الانسان لفی خسر». دیل ویت ایت.