خونه از تمیزی برق میزنه. 7 ساعت تمام، ریختمو شستمو سابیدمو مرتب کردم. یه اسپری تمیز کننده "همه منظوره"، یه رل دستمال حولهای و مقدار قابل توجهی وایتکس صرف این بشور و بساب شد. با کمرِ کج و خاطری آسوده نشستم و هر چند وقت یکبار همه جا رو با رضایت دید میزنم. لذت بیمارگونهای هم میبرم :)
Monday, October 31, 2011
Sunday, October 30, 2011
تازه از داون تاون برگشتیم خونه. کتری رو که گذاشتم روی گاز، اومدم جای همیشگیم روی فوتان ولو شدم. پینک فلوید Time میخونه و من دارم از حالم لذت میبرم. اینم از هالوین امسال. حوصله ندارم از هالوین بنویسم. خیلی هم باهاش احساس نزدیکی نمیکنم راستش. روز من یکی نیست واقعا. حوصله هم ندارم توضیح بدم که چرا نیست.
با همسر هاتداگ و گیرو دکهای خوردیم و چسبید. الانم چای داغ با عطر هل میچسبه.
Comfortably numb هم از اون آهنگاسها. آدمو از زمین چند سانتی بلند میکنه. الان کلا یه حال خوشی دارم که نوشتنم نمیاد. میخوام خودمو بسپرم به معجزه موزیک و طعم هِلِ چای و مزه مزه کنم الانمو...
Comfortably numb هم از اون آهنگاسها. آدمو از زمین چند سانتی بلند میکنه. الان کلا یه حال خوشی دارم که نوشتنم نمیاد. میخوام خودمو بسپرم به معجزه موزیک و طعم هِلِ چای و مزه مزه کنم الانمو...
Saturday, October 29, 2011
بازیافتی از یادداشتهای گوگلداک. نوشته شده در 18 نوامبر 2010، یک روز مانده به تولدم
نوشته زیر رو پارسال نوشتم. به دلیل اهمیت تاریخیش، از فایل گوگلداک منتقلش میکنم اینجا که موندگار شه و مثل بقیه نوشتهها به فنا نره. از پراکندهگویی و بیش از اندازه طولانی بودن متن معلومه که چقدر حالم خراب بوده. هر چی اومده بوده توی ذهنم نوشتم. همونطوری میذارمش:
نوشته زیر رو پارسال نوشتم. به دلیل اهمیت تاریخیش، از فایل گوگلداک منتقلش میکنم اینجا که موندگار شه و مثل بقیه نوشتهها به فنا نره. از پراکندهگویی و بیش از اندازه طولانی بودن متن معلومه که چقدر حالم خراب بوده. هر چی اومده بوده توی ذهنم نوشتم. همونطوری میذارمش:
نامهش رو 10 بار خوندم. "پدرت" ته نامه رو 10 بار بوسیدم. دیشب بال بال زدم تا صبح. دلم میخواست نصفه شبی راه بیفتم و امروز صبح خونه باشم. دوباره دور هم بشینیم و صبحانه بخوریم و حرف بزنیم. چند روزه بد جور دلم خونه رو میخواد. احساس خفگی میکنم از این همه دوری. چند روز پیش توی ماشین و در حال رانندگی داشتم خونه رو تصور میکردم. خونه برای من تجسم نور و انرژیه. رنگای گرم. داشتم فکر میکردم اگه الان خونه بودم چیکار میکردیم. برادر و خواهر رو میدیدم که سر به سر هم میذارن و منم به مسخره بازیاشون میخندم. بابا یا پای تلویزیونه، یه دستش روی شکمش و اون یکی روی صورتش (انگشت اشاره به موازات بینی روی گونه، انگشت شست زیر چونه و سه انگشت دیگه به موازات لب) و یا داره کتاب شعر میخونه و اونجاهایی رو که دوست داره بلند میخونه و میگه به به! عجب شعریه! مامان یا با عینکی که روی دماغ میذاره داره کتاب میخونه و با تمرکزش روی کتاب کفر منو در میاره و یا از خرید برگشته و آشپزخونه شده دلچسبترین جای عالم. این جور وقتا یه عالمه سبزی و میوه رو میریزه توی سینک پر از آبی که راه آبش رو بسته. دیدن سبزیِ سبزیها و رنگیِ میوهها تازه میکنه دل آدمو. نون سنگک برشته هم روی میز چشمک میزنه. دلم برای یه لقمه نون سنگک و ماست شیرین و نعنای تازه غش میره.
اینقدر غرق در رنگا و طعمها و صورتهای دوستداشتنی خونه بودم که مسیر رو اشتباه رفتم و وقتی به خودم اومدم از تصورِ ناآشنایی و تاریکیِ جایی که بودم، احساس غریبگی دردناکی داشتم. توی این 2 سال این اولین باره که دلم اینطور هوای خونه رو کرده. دلم میخواد روی زمین خونهمون غلت بزنم و بخندم. دلم برادر و خواهر رو میخواد. مثل اون روزا 3 تایی سر اینکه توی ماشین کی بشینه دم پنجره دعوا کنیم. دست آخر همیشه این من بودم که وسط مینشستم. یکی دو باری که منم کوتاه نیومده بودم و اون دو تا کنار هم نشستن، اینقدر به هم سیخ زدن و دعوا کردن که خانوادگی ترجیح دادیم با فاصله بشینن و بطور غیر رسمی وسطِ صندلی عقب شد جای همیشگی من. هر بار اما چونه ضعیفی میزدم که بیحاصل بود. الانم دلم جای خودمو میخواد. وسط صندلی عقب. بین خواهر و برادر. دلم نگاه بابا رو میخواد توی آینه وقتی که می گه این (اسم من) عاقله. از بچهگی عاقل بود! نبودم.
بابا خلاقترین و کودکترین بابای روی زمین بود. قشنگترین و مهربونترین آدم برفیها رو میساخت. زغال میذاشت جای چشاشون و همیشه یه لبخند پهن هم وسط صورتشون بود (بابا به لبخند تعصب خاصی داره). آخرش هم کاپشنش رو در میاورد و تن آدم برفی میکرد. گاهی هم شیر برفی درست میکرد. یه شیر واقعی که یالی از پوشال داشت و میشد روش نشست. بچههای دیگه جمع میشدن و با آب دماغای آویزون نگاش میکردن. بابا ما رو یکی یکی مینشوند پشت شیر و ازمون عکسهای لپ گلی میگرفت.
بعدها اومدیم تهران، زمستونای تهران ما رو میبرد پارک ملت و سه تایی توی برفا غلت میزدیم. مامان همیشه نگران سرما خوردن ما بود. بعد که بزرگتر شدیم با گلولههای برفی میجنگیدیم. همیشه گردترین و سفتترین گلولهها رو درست میکرد. نشونه گیریش خوب بود و در زدن گلولههای دردناک به جاهای خطرناک آدم هیچ کوتاهی نمیکرد. یادمه یه بار اینقدر من رو که در حال فرار بودم پشت هم به رگبار بست که افتادم توی جوی آب یخ. منو که از میدون به در کرد شروع کرد به سر به سر مامان گذاشتن. با یه گلوله برفی سفت آنچنان زد توی گوش مامان که مامان عصبانی شد و قهر کرد و تمام مسیرِ برگشت، همه با صورتهای قرمز و یخکرده مثل لشکر شکست خورده در سکوت راه میرفتیم و من به این فکر میکردم که چرا بابا همیشه اینقدر شور تفریح رو در میاره. حالا ولی بعد این سالها، میدونم که پدر من، کودکترین پدر دنیاست.
نگارش بابا مثل همیشه بود. آخرش هم طبق معمول شعر بود. اینبار از فریدون مشیری. شوخ طبعی رو هم قاطی حرفای جدیش کرده بود و چون جا کم آورده بود، برای خوندن ادامه شعر باید فلشهایی رو که کشیده بود دنبال میکردم و دست آخر میرسیدم به "پدرت". دلم برای "پدرم" تنگ شد. هر وقت برامون یادداشت میذاشت، تهش خودشو میکشید و اون شخص رو. توی کارتی که برای تولد پارسالم فرستاده بود، صورت خودشو کشیده بود با سیبیلهای بلند (بابا عاشق سیبیل های عجیب غریب گذاشتنه هر چند معمولا سیبیل نداره) و منو با یه کلاه کلاسیک انگلیسی. بچه هم که بودم هی تندتند بهش کاغذ میدادم که برام خونه بکشه. یه مدل خونه بلد بود که دورش حصار چوبی داشت و چراغهای فرانسوی. من شیفته اون خونهها بودم.
توی نامه نوشته بود که ناراحته که چشامو غمبار میبینه. پشیمونم که ناراحتی این روزام رو بهش بروز دادم و شادی کودکانهش رو خراب کردم. میدونم که نگرانمه. میدونم که از مامان بیشتر غصه میخوره این جور مواقع. میدونم که به قول مامان دختر-ذلیله (هرچند حرف خوبی نیست و جنبه شوخیش بیشتر مد نظر بوده همیشه). کاش پیشش بودم. به آرامش دادنش نیاز دارم. به پناهش نیاز دارم. پیش اون آب توی دلم تکون نمیخوره.
بیقرارم این روزا. غم عالم توی دلم بود. خالیام الان. خالی بودنم میترسونتم. حس ندارم. سنگ شدم. شیشه شدم. گاهی سخت و بیحالت و بیحس، گاهی شکننده و مات. با کوچکترین تلنگر هزار تا ترک بر میدارم. درمان این حالم رو نمیشناسم. این حالی نبودم تا حالا. بابا گفته میشناستم. گفته میدونه با خونی که از اون توی رگهامه، روحیه سختکوشی و ارمانخواهی دارم و به زودی به مشکلات چیره میشم. دلم میخواد حرفاشو باور کنم. دلم خواد میبودم اونجوری که فکر میکنه هستم. دارم دست و پا میزنم و میبینم که بیشتر فرو میرم. توجیهی هم برای حالم ندارم. دیشب برای چندمین بار نامه بابا رو خوندم. تا نزدیکای صبح گریه کردم. همسر بیدار شد و نگران پرسید که خواب بد دیدم؟ ندیده بودم. هر چی میدیدم توی بیداری و هوشیاری بود و همین ترسناکتر و دردناکترش کرده بود. بغلم کرد فهمید دلم پره، دلم تنگه. بهش گفتم خونه مونو میخوام. قول داد که به زودی راهیم میکنه.
باید برم. چارهای ندارم جز رفتن. باید برگردم و حتی بمونم. دل بکنم از اینجا. بمونم اونجایی که دلم گرمه همیشه. پاهام روی زمینه. جایی که دم غروب ضربان قلبم بالا نره. نگران نباشم. بخندم. الان میدونم که اینجا دیگه جای من نیست. این دوره کوتاه آرامش و خوشی هم تموم شد بالاخره. دلم خالیه، جریحه داره، غصه داره. تنهام. دارم تموم میشم. هر روز یه تیکهم تموم میشه. آدمای اونجا واقعی بودن، محبتشون واقعی بود. بهم اعتماد به نفس میدادن. بی چون و چرا دوسم داشتن. خودمم واقعی بودم. چنگ نمیزدم به هیچی برای نگه داشتنش. اینجا دستم به هیچ جا بند نیست. به هوا چنگ میزنم. در موندم. به معنای واقعی کلمه.
حس میکنم اما دوای دردم توی خونه است. یه جایی توی آشپزخونه، پشت پنجره اتاقم، روی اون درخت نارون، بین سربه سر گذاشتنای خواهر و برادر، توی دستای بابا. دوای من یه جایی بین اون لحظههاست که سرمو روی پای مامان میذارم و دوباره هفت ساله میشم. میدونم برگردم خوب میشم. آدمای اونجا نمیذارن اینجوری بمونم در خمودگی. حتی اگه سنگ بشم بازم خوبم. طاقت سنگ و شیشه شدنم تموم شده. ظرفیتِ به هیچ جا وصل نبودنم تکمیله. دلم جای قرص و محکم میخواد. دلم آدمای واقعی میخواد. دلم خونه مونو میخواد...
Friday, October 28, 2011
شب جمعه است. زدم از خونه بیرون. نشستم توی همون کافی شاپه که کنار رودخونه است. هوا سرد شده و انگشتام یخ زدن. تنهام. اولش دلگیر بود که شب جمعهای تنها اومدم بیرون. ولی الان که دارم موزیکام رو توی spotify گوش میدم میبینم خیلی هم بد نیست آدم با خودش بره گردش. این زندگی جدید منه که باید بهش عادت کنم. دوشنبه هالوینه و احتمالا از امشب مردم رفتن پیشواز چون اینجا به طرز عجیبی خلوته. یه گروه موزیک دارن سازاشونو آماده میکنن که بخونن.
عصر با خواهر حرف زدم و کلی نصیحتم کرد. یه کم سر هم داد زدیم و یه کم خندیدیم. آخر هم وقتی شنیدم مامان ماه پیش بیمارستان بوده و به من چیزی نگفتن عصبانی شدم و گریه کردم. دلیل این کارشونو نمیفهمم. البته میفهمم ولی دوس ندارم. ترجیح میدم در جریان باشم. مامان "پنیک اتک" داشته و سه روز بیمارستان بستریش کردن و من اینجا به مشکلات احمقانه خودم فکر میکردم. البته برای اینکه آروم شم یه کم مسخره بازی هم در آورد که بیمارستانه مثل هتل هفت ستاره بوده و مامان حالش خوب شده بوده ولی نمیخواسته برگرده خونه. حتی خاله که رفته دیدنش گفته خوش به حالت که اینجایی و از این حرفا. خندیدم ولی میدونم مامان در چه وضعیتی بوده که حاضر شده بره بیمارستان. مامان من آدمی نبود که بیقراری کنه، بی دلیل گریه کنه و عصرا قلبش عین گنجشک بزنه از اضطراب. مامانی که با مدیریت بحرانش همه مونو بدعادت کرده بود، حالا خودش بحرانزده شده. ترس و نگرانی و مشکل، کار هیچکدوممون رو به بیمارستان نکشید چون اون بود همیشه. از همه جا مونده و رونده میرفتیم بهش پناه میبردیم. خودش اما همه غصههاش رو قورت داد. یه آدم مگه چه قدر ظرفیت داره. ظاهرا نوسان شدید فشار داشته گاهی 16 گاهی 8. دکتر گفته مال اضطرابه. مرخص هم که شده 3 جلسه رفته مشاوره. خوبه الان. البته به من میگن خوبه.
خواهر پشیمون شده بود از اطلاع رسانی و خواهش و التماس کرد که به مامان نگم که میدونم. گفت مامان دعواش میکنه. منم برای اینکه واحد خبر در خانواده رو حفظ کنم ناچارم به روی خودم نیارم که جریان رو میدونم.
خواهر پشیمون شده بود از اطلاع رسانی و خواهش و التماس کرد که به مامان نگم که میدونم. گفت مامان دعواش میکنه. منم برای اینکه واحد خبر در خانواده رو حفظ کنم ناچارم به روی خودم نیارم که جریان رو میدونم.
why dose my heart feel so bad,
why dose my soul feel so bad
دلم قهوه یا چای لاته داغ میخواد. دلم مامانمو میخواد. اینبار اما من بغلش کنم و بگم که همه چی درست میشه. ما 4 تا هستیم حتی اگه دور باشیم. اون باید خوب باشه. هر بلایی سرمون بیاد ما 5 تا همو داریم...
Wednesday, October 26, 2011
بعد از دیدن چند اپیزود از سریال محبوبم، رفتم گودر بازی. یکی از وبلاگها پستی پابلیش کرده بود در مورد کتابی به اسم "قطار ساعت 10 به لندن" که پونه ابدالی نوشته و متاسفانه مثل خیلی از کتابای دیگه به بن بست ممیزی خورده و در نهایت مجوز نگرفته. نویسنده طی یادداشتی، فایل پی دی اف کتاب رو گذاشته که مردم بخونن و اگر تمایل داشتن، مبلغ معادل یه رمان، به شماره حسابی که داده واریز کنن. از یادداشت نویسنده حس خستگی-به-تن-موندن گرفتم. حس اینکه اجازه ندن آدم تولد نوزادش رو جشن بگیره. انگار که وسط یه قبیله دو آتیشه صدراسلام، مادر نوزاد حرومزادهای باشی. نوزادت رو اخ و تف کنن و نذارن به بقیه نشونش بدی. دل آدم میگیره.
خوندنش رو شروع کردم. 63 صفحهس. وسطاش رفتم سراغ یخچال جون. یهو دلم ماست خواست. اولش پشیمون شدم از ماست خوری ولی بعد یاد سطل ماستی افتادم که دیروز خریدم. اول اینو بگم که یکی از نقدهای همسر به عملکرد خانهداری من اینه که بدون اینکه یخچال رو چک کنم، میرم خرید و چیزایی میخرم که لازم نبوده. دیروز صبح هم که من خواب بودم، همسر سحرخیز رفته خرید و برگشته و دنیا رو آب برده و منو خواب. یعنی که متوجه این رفتن و اومدن نشدم. بعد از ظهر که همسر ورزشکار رفت بدوه، رفتم برای آشرشته سبزی بخرم که چیزای دیگه هم خریدم. نتیجه اینکه الان 2 سطل ماست، 10 عدد پیاز و مقدار قابل توجهی میوه توی یخچاله. شانس آوردم به جای "کارت"، سبد دستی برداشته بودم و سنگینش باعث شد به وسوسه لیموترشها گرفتار نشم.
توی پرانتز، دفعه قبل هم که میخواستم لوبیاپلو بپزم، هر دو درست به فاصله چند ساعت لوبیاسبز خریدیم و قشرق به پا شد. جالب اینکه وقتی رفتم لوبیاسبز بخرم دیدم که تازه نیستن و تا حدی شل و گندیدهن و غر زدم که چرا اینا اینقدر خرابن. کیسه لوبیاسبز همسر رو که دیدم، شستم خبردار شد که چه بلایی سر تازهها اومده.
خلاصه برای اینکه از جنگ جهانی سوم جلوگیری کنم، سطل ماستی که خودم خریده بودمو قایم کردم پشت سبزیها و آبمیوهها. به این ترتیب، اگه شبی یه کاسه ماست بخورم، به زودی از شر اون یکی اضافههه راحت میشم و پوکی استخوان بعد از یائسگی هم تا حد خوبی به تعویق میافته.
Subscribe to:
Posts (Atom)