Pages

Thursday, May 15, 2014


(پست قدیمی است)

سر کلاس:
جز استاد و آلبرت حواس هیچ‌کس به کلاس نیست. من و احتمالن همه ردیف‌های پشتی نگران گلابی رسیده انجل‌ایم که هر آن ممکن است از لای انگشت‌های نوچ و خیس‌ش بلغزد روی جزوه‌های برایان. همه دست در کیف یا جیب به حال آماده‌باش‌ایم که به موقع دستمال کاغذی برسانیم. بعد از هر هشسلللللس‌ انجل آه می‌کشیم که کاش ما هم یک گلابی رسیده داشتیم یا کاش هیچ‌کس در سکوت کلاس گلابی آبدار گاز نمی‌زد. گلابی هم باید مثل خیار و سیرترشی قوانین نانوشته بلع داشته باشد؛ یا همه یا هیچ‌کس.

در مسیر بازگشت به خانه:
برای اولین بار جلوی یخچال سوشی‌های فروشگاه سردی که مواد غذایی‌ام را از آنجا می‌خرم ایستادم و برای یک ربع متوالی به سوشی‌های رنگی زل زدم. آدم‌های نزدیک به من خوب می‌دانند که آدم سوشی‌خوری نیستم و در انتخاب رستوران، گزینه سوشی‌بار هیچ‌وقت روی میز هوسم نبوده است. بار آخری که از سرِ سیری تن به سوشی‌بار رفتن داده بودم و شاید بیشتر به این دلیل که میگو تمپورام از سوشی بقیه بدمزه‌تر بود، نظرم عوض شد. سوشی خریدن اما کماکان برای من مبتدی قدم فیلی‌ بود. مدت طولانی زل زدم به ردیف رنگارنگ سوشی‌ها که شور تنوع را درآورده بودند. سعی کردم از راه حذف گزینه به انتخاب مطلوب برسم. در یک نگاه سوشی‌های مایونزمال‌شده حذف شدند، در قدم بعدی آنها که خیلی رنگی و نارنجی بودند، بعد رفتم سراغ برچسب محتویات و در آخر هم ارزش غذایی. سعی کردم به برچسب قیمت کاری نداشته باشم. فکر کردم هر چه قیمت‌ش بیشتر باشد لابد از انتخاب کرم‌دریایی فاصله می‌گیرم و به انتخاب پری‌دریایی نزدیک می‌شوم. بین سه مدل یکی که کمتر تند بود و ظاهر موجه‌تری داشت را انتخاب کردم. جز غذاهای وطنی که تقریبن به غیر از بامیه بقیه را با اشتها می‌خورم، نسبت به غذای کشورهای دیگر محافظه‌کار و می‌شود گفت ادایی‌ام؛ مخصوصن در مورد غذاهای اورینتال که هیچ‌رقمه با ذایقه‌ام جور در نمی‌آیند. در این مورد به خصوص (سوشی)، به هر جانور لزج پیچیده در جلبک دریایی بدون تایید همراه سوشی‌شناس‌م هرگز لب نمی‌زدم. سوشی‌خوری‌ام شبیه کله‌پاچه‌خورهایی بود که فقط زبان و مغز می‌خورند و از شنیدن اسم چشم ادای بالاآوردن در می‌آورند. این بود که مطمئن نبودم ذایقه و انتخابم هر دو در یک صفحه‌اند یا تصادفن چشم سوشی‌ها را برداشته‌ام. دم صندوق طاقت نیاوردم و از لای بسته یکی را درآوردم و در دهنم گذاشتم. قرار بود تند نباشد ولی بود. جوری سوختم که چشم‌هایم اشکی شدند و در جواب پسر پشت صندوق به جای های گفتم هاه. علی‌رغم تندی خوشمزه بود و تا برسم خانه تقریبن ته بسته سوشی‌ها را درآوردم. از انتخابم راضی بودم. در جدیدی به روی ذایقه‌ام باز شده بود.

Thursday, May 8, 2014

غصه نخور شترمرغ
تو هم یه روز می‌پری

روزهای شلوغی را می‌گذرانم. هم درونم شلوغ است، هم برونم و هم خانه. هر شب قبل از خواب، لیست ده کاری که فردا باید انجام شود را روی کاغذهای چسب‌دار می‌نویسم؛ نسخه صورتی ده‌فرمانم را به در یخچال و زرد را روی لپ‌تاپ، کنار صفحه قابل لمس‌ می‌چسبانم. هدف این روزهایم خط‌زدن آیتم‌های کردنی‌*هایم است. لیست کارها یک آیتم یازدهمی هم دارد که با چشم غیرمسلح خوانده نمی‌شود ولی چشم دل می‌داند که هست: «انتظار». بر اساس قانون بقای دردهای روی‌اعصاب‌رونده جانکاه، فرمان یازدهم خط نمی‌خورد بلکه از لیستی به لیست دیگر منتقل می‌شود و من هر روز لابه‌لای بانک‌‌رفتن‌ها و ورقه صحیح‌کردن‌ها و گردگیری‌ها همچنان منتظرم.

مدت‌هاست یادگرفته‌ام که در این جنگلِ زندگی که نزاع آدم‌ها بر سر غذا و جفت و ادامه حیات ظاهر آبرومندانه‌تری به خود گرفته، چطور از پس مشکلات شخصی‌ام بر بیایم و خودم را با چنگ و دندان از قعر چاله در بیاورم؛ که چطور تعدادِ درچاله‌افتادن‌ها را مینیمم کنم یا وقتی می‌دانم در حال سقوطم، با چه ترفندی افتادنم را تنظیم کنم که نقاط حساسم درد و صدمه کمتری ببینند. مدت‌هاست که بلدشدم چگونه می‌شود از تنهایی، دوری، دلتنگی، حسادت زنانه، درد عشق یک‌طرفه، خشم، مجموع رقم‌های اجاره و قبض برق و اینترنت و تلفن ماهانه، و ترسناکی مانده‌حساب بانکی سه رقمی‌ام نمرد. کار ساده‌ای نیست ولی شدنی بوده تا امروز. به تنها چیزی که می‌بازم ولی انتظار است. از ایوب به خاطر صبرش، و از اسلام به خاطر انتظارش بدم می‌آید. آن قسمتی که بیشتر از هر باور یا التزامی من را از مسلمان بودن ناامید می‌کند، شاید مسخره باشد، انتظار آمدن مردی‌ست که معتقدند هزار سال است که غیب شده. یک صدای خبیث نیمه‌خالی‌لیوان‌بینی از اعماقم می‌گوید «هه! بشینین تا بیاد». انتظار چیز ترسناکی است و من به هیچ گروهی که در آن از آدم توقع انتظار داشته باشند نمی‌گروم.  

اینبار ولی انتظار اختیاری‌ام شیرین بود. سر کلاسی که تنها دانشجوی بین‌المللی‌اش هستم بارها بغض کردم که اصطلاحات حقوقی رشته‌ای که ترم دیگر مدرکش را می‌گیرم و قرار است با استفاده مدام از همین قوانین، نان و آب و اجاره خانه‌ام را بدهد نمی‌فهمم؛ از اینکه انگار انگلیسی را به زبان دیگری حرف می‌زدند؛ از اینکه یک‌سری کلمه‌ها در دهان ایرانی من درست نمی‌چرخند. حس فشار و کمبود می‌کردم که در بحث‌های کلاسی، فعل‌های دوقسمتی مناسب استفاده نمی‌کنم. از اینکه خشک و کتابی‌‌ام کلافه بودم. بامزه‌گی و فصاحت و حاضرجوابی بماند برای صدسال دوم مهاجرت؛ همین‌قدر که در نمانم از شیرفهم‌کردن دکتر که دقیقن کجام درد می‌کند و درد از نوع تیرکشیدن است یا زُق‌زُق کردن، آن روز را عید اعلام می‌کنم. در تمام موقعیت‌هایی که از بیان خودم و افکارم و دردم، آنطور که دوست دارم، عاجز بودم، خوشحال بودم که آمدن چیزی را منتظرم که وقتی باشد در ماتحتم قند می‌سابند و کِل می‌کشند. این بود که به امید وعده‌ای که به دلم داده بودم، مشکلات را به روش خودم حل کردم. سر کلاس جوری پشت کریستین نشستم که مختصات بدنمان از جایی که استاد می‌نشست روی هم بیفتد و لال‌مونی‌ام کمتر به چشمان آبی‌اش بیاید. اگر مریض بودم، مثل سربازان تیرخورده جنگی، شکمم را با یک‌دست فشار دادم و با دست دیگر گوگل کردم تا برسم به اسم پزشکی عضو دردناک. خیلی وقت‌ها دفتر نقاشی بردم مطب دکتر و اسکیس درد زدم. چاله چوله‌ها را به طریق خودم چمچاره کردم و منتظر بودم آن روز خوب، آن چیز (آن کس؟) بیاید و رستگار شوم. الان که به باز به انتظار باختم، همه چیز کسالت‌آور و بیهوده به نظر می‌رسد. دوباره آدم خمیری‌ام. از کاغذبازی‌های اداری قبل از رفتنم، از درس، از کار، از دوندگی روزانه خسته‌ام. پریشب که از دانشگاه برمی‌گشتم و رئیس روی مخم رفته بود، اینقدر خسته بودم که آرزو می‌کردم کاش همه رستوران‌ها و مغازه‌ها صف سفارش ماشینی -بِرون‌توش‌*یی- داشتند. دلم می‌خواست با ماشین می‌رفتم توی تنها رستوران ایرانی شهر و از پسرک شهرساز که شب‌ها پشت دخل رستوران سفارش غذا می‌گیرد -و طبیعت یک منظوری از جلوی چشم من قراردادنش دارد- کباب کوبیده می‌خواستم. هر چند راضی بودم که در شهری زندگی می‌کنم که آدم‌ها به جای راه‌رفتن و پازدن، در بزرگراه‌های چهاربانده می‌رانند و از معیارهای «سبز» بودن فاصله معنادار داریم. من در بعدازظهر یک روز طولانی پرفشار ـبخوانید سگی- که خسته و مغلوبِ انتظار بودم به تمام باورهای شهرسازی‌ام پشت پا زدم.

می‌دانم که هر قدر هم که بین فامیل یا آشنا یا حتی در تصور خودم رضازاده باشم، با معیارهای جهانی قوی و مستقل نیستم. خیلی جاها روی پاهای پدرم یا روی دوش مرد از بلا عبور کردم؛ یا امداد از غیب رسید؛ یا به روی خودم نیاوردم و سوت‌زنان مشکل را دور زدم. همیشه حامی قدری بوده که لای بوته‌ها استتار کرده و در تنگنا به دادم رسیده. اما راه بی‌پایان انتظار را همیشه تنها رفته‌ام. روزهایی مثل امروز که بشارت‌دهنده معلوم نیست در کدام گوری خفته، احساس خلا می‌کنم. انتظاری که هر لحظه با من بود و شب‌ها در رختخواب برایش قصه‌های پایان‌ خوش‌دار می‌گفتم به پایان رسید. من از آن دسته آدم‌هایی هستم که معمولن به قوانین احتمال می‌بازند. یک روزی در سنین بلوغ که آدم سرکش و چرب و غیرقابل تحمل می‌شود این را فهمیدم. امروز بعد از سال‌ها دوباره به خودم گفتم «چه حیف! دیگه لازم نیست منتظر باشی» و قزل‌آلای خوابیده در زعفران و لیمو و نمک را توی پیرکس گذاشتم و هل دادم توی فر.  

To Do*
Drive Thru*

Wednesday, April 9, 2014

هر که در این بزم مقرب‌تر است
جام بلا بیشترت می‌دهد

از يك جايي به بعد آدم با تمام‌شدن‌ها باوقارتر برخورد مي‌كند. مخصوصن آنجا که پای خودت یا دیگری روی غرورت باشد؛ ناچاری خیلی چیزها را به روی خودت نیاوری که دق نکنی. ناچاری قوی بمانی. حتی در تنهایی از اینکه زیر پتو گریه کنی از خودت که شاهد ماجرا بوده و هستی خجالت می‌کشی؛ از اینکه اصرار داشتی همه باور کنند که «اینبار فرق داره» ولی در عمل نداشته. در رودربایستی با خود هم که شده آرام می‌مانی تا طوفان بگذرد، درد و غصه و جریحه‌داری‌ات ته‌نشین شود و به زندگی عادی برگردی. راستی چرا درد خداحافظی‌ها هم مثل اثر انگشت‌ها شبیه به هم نیستند؟ هزار بار هم که کسی برود یا تو بروی، باز درد رفتن هزار و یک‌امین بار پاره‌ات می‌کند. آدم هر بار فکر می‌کند که از این دردناک‌تر نمی‌شود. موقعی که ميگرن از نيمكره چپ سرت حمله را شروع كند، نمي‌تواني بپذيري كه درد معده بدترين دردهاست. هر دردي همان‌موقع و جايي كه مي‌گيرد بدترين است. درد بواسیر و دندان‌درد به یک اندازه می‌توانند بیچاره کنند منتها هر کدام را داشته باشی فکر می‌کنی غیر قابل‌ تحمل‌ترین است. با این حال، يك بار كه از آستانه رد كرده باشي، مسیر گذشتن از درد را بلد می‌شوی. یاد می‌گیری با موبایلی که دیگر قرار نيست زنگ بخورد چه باید بكني؛ با غروب يكشنبه‌ات، با تكست‌هاي ذخيره شده توي گوشي، تکه‌کلام‌های و کدهایی که فقط تو و او می‌دانید، عكس‌هاي مسخره دونفري، لباس‌ها و خرده‌ريزهايش كه اينجا و آنجا پيدا مي‌كني. ياد مي‌گيري به آدم‌هايي كه حالش را مي‌پرسند چطور جواب كوتاه متقاعدكننده بدهي که «رفت، تموم شد همه چی» و بعد لیمو بچکانی روی سالادت. حتی می‌توانی موقعی که اسفناج‌هایی که زیادی ترش کردی را قورت می‌دهی موضوع را عوض کنی، بی که مصاحب متعجب و متاثرت بفهمد که یک چاقو درست عین چاقوی استیک‌خوری لای دستمال سفیدِ روی میز تا دسته توی دلت است. سختت نیست که در جواب مصاحبت که حالا یک دستش را روی دست تو گذاشته و مهربان می‌گوید «متاسفم» لبخندِ «ممنونم، درست می‌شه»‌ای بزنی و چاقو آن تو بِدَراند. کم‌کم یاد می‌گیری به چاقو عادت کنی. زندگی روزمره با چاقویی که آن توست در جریان باشد؛ رسول نجفي در پس‌زمينه "عجب رسميه رسم زمونه" نخواند. این را هم تازه یاد گرفتم که شوخی‌ها و دلقلک‌بازی‌هایی که برای او در می‌آوردم را در هیچ جای دیگری استفاده نکنم چون فقط او بود که می‌خندید و از هر شوخی هزار شوخی دیگر می‌ساخت و تحویل آدم می‌داد و اینقدر ادامه می‌دادیم و می‌خندیدیم که لوس می‌شدیم و باز به لوسی‌مان هزار ساعت دیگر می‌خندیدم. هر استفاده دیگری از آن «بامزه‌»بازی‌ها جایی که او نیست محکوم به شکست است و شوخی‌ات که حالا تبدیل شده به سوزناک‌ترین مرثیه عالم می‌ماند روی دستت. بله از یک موقعی به بعد بلد می‌شوی دلتنگي و درد و ناآرامي‌ات را، تکه‌‌پاره‌های غرورت را چطور مديريت كني. سال‌هايي كه با او گذشت را مثل لباس‌هايی که دیگر پوشیدن ندارد تا مي‌كني و با احترام و سکوت می‌گذاری توي يك جعبه و ته كمد مي‌چپاني تا در فصل ديگري برايش تصميم مقتضي بگيري. اگه باغچه شخصي داشتم رابطه‌هاي تمام شده‌ام را در آن چال مي‌كردم تا ميوه عبرت بدهند.
حالم حال آن بزرگ فاميل است كه هر سال در مراسم خاكسپاري مرده‌های فاميل شركت مي‌كند و از يك جايي به بعد از بودن خودش و رفتن بقيه شرمسار است و مدام به بقيه اطمینان خاطر می‌دهد كه دفعه بعدي نوبت اوست و باز سال بعد خسته‌تر و بي‌فروغ‌تر به صاحبان عزا شرمنده تسليت مي‌گويد.

Wednesday, March 26, 2014


Hello ...,
We are teachers, but we’re also people and I care more about your well-being than class presentations.  Thank you for letting us know, but I don’t want you to worry about class.  I know what kind of stresses our personal lives can put on our professional ones, and home always comes first.  Do you have someone to talk to about your situation?  Can I help in any way?
Btw, where is home for you?  I’ve been meaning to chat with you all semester because of your background- I believe you said you were from Tehran.  Before moving back to San Antonio I lived in L.A. for many years, and spent most of that time surrounded by a Persian family (also from Tehran) that became my home-away-from-home.  I say this just to comment on how much I loved the Persian culture (especially the food), the people, the sense of community, etc., although my Farsi was always pretty bad.  Decent for a sefid, but still not great.  Anyway, if you need anything from me, please let me know.  Take care.
... ...

صفر. سانسور شد.

یک. سه روز توی غار بودم. غار تاریک بود. دلم نه حرف می‌خواست، نه آدم و نه بیداری. رادیو قرآنی که به تعبیر او همیشه بودم فركانس نداشت. صدای ته خالی نوارکاست می‌دادم. یکشنبه تصمیم گرفتم نمیرم. تا ساعت ده شب روی صندلی ماهواره‌ای کنار پنجره نشستم. بعد بلند شدم و چراغ‌ها را روشن کردم. با ایمیل، عذرِ کلاس و پرزنتیشن دوشنبه‌ام را خواستم و ساعت‌های متمادی خوابیدم. سرم و درس و ارائه برود کارم که نمی‌رود. صبح دوشنبه با لب‌ولوچه آویزان و با سری که به سنگینی یک گونی سیب‌زمینی بود می‌رفتم سر کار و به برگشتن به تخت فکر می‌کردم كه این ایمیل را گرفتم. به جمله دوم نرسیده مخاط دماغ و تخم چشمم سوخت. دريافت همچین ایمیلی و ذخيره‌اش در این‌باکسم آرامم می‌کرد. وقتی خیلی خبری از من نیست شک نکنید که یا خیلی خوبم یا خیلی بد. این سه روز خوب نبودم قطعن. مامان هم که قربانش بروم همیشه انتقادهایش با غاررفتن‌های من تلاقی دارد. از یک جایی وسط جاده تهران-مشهد با صدایی که قطع و وصل می‌شد شروع کرده بود به درس زندگی دادن. و گلایه که چرا زنگ نمی‌زنی و همیشه بی‌حالی. حس می‌کردم اگر بیشتر نقد بشنوم ضربان قلبم با صدای بیب ممتد یک خط صاف می‌شود كه تا بينهايت ادامه خواهد داشت. مامان به موقع و قبل از متلاشي شدنم حرف را عوض کرد. بعد دوباره هزار ساعت دیگر خوابیدم. امروز سه‌شنبه است به گمانم. الان که روی شکم در عرض تخت و رو به آینه سرتاسری کمد لباس‌هایم دراز کشیده‌ام و خودم را از بالای در لپ‌تاپ می‌بینم نمی‌شناسم. لاغر شده‌ام؛ با حلقه‌های تیره دور چشم‌هام. در تمام لحظه‌های تاریکم حرف‌هاي مرد شفا بود. ایمیل استادم مرهم بود. تكست‌هاي نگران دوست عالي بود. چیزی که برای من خیلی باارزش‌تر از درس و کار و پیشرفت و موفقیت است همین روابط انسانی‌ست. اینکه آدم‌ها از کنار هم به سادگی عبور نکنند. خارج از رابطه استادی-شاگردی، رئیسی-مرئوسی، یک حلقه نامرئی انسانی آدم‌ها را به هم پیوند بدهد. چیزی از جنس همدلی این ایمیل که روزی دوبار مثل دارو می‌خوانمش. 

دو. امروز ظهر با صدای رادیو مکزیک از خواب بیدار شدم. چشم‌بند هنوز روي چشمم بود و نمي‌دانستم در کدام اقلیم‌ام. تصور مي‌كردم چشم‌بند را كه بردارم مارياچي‌ها را مي‌بينم كه دور تخت گیتار و ویولون مي‌نوازند. طول كشيد تا فهميدم مستاجر قبلی طبقه پایین رفته و کارگران مکزیکی خانه را برای مستاجر بعدی آماده می‌کنند. حال آدم توغاری باشد بعد با صدای بلندِ شماعی‌زاده‌ای که مکزیکی می‌خواند از خواب بیدار شود. رو به سقف نالیدم «پروردگارا! چرا؟». ندا آمد «دنیا چرا ندارد فرزندم». بلند شدم و از پنجره نگاه‌شان کردم که با ریتم موزیک چوب ارّه می‌کردند. دریغ از یک آهنگ ریتم کُند. یادم باشد از امرو بپرسم مکزیکی‌ها داریوش ندارند؟

سه. قهوه سوغات پورتوریکو که دوست مسافر قبل از رفتن از این شهر داده بود بعد از سه روز زنده‌ام کرد. 


Tuesday, March 25, 2014

همه مرغان و خروسانی که با من پریده‌اند...
(پست قدیمی‌ست)


همه مدارکم در حال منقضی شدن‌ است. صبح به صبح هی کپی و پرینت می‌گیرم و در صف‌های طولانی می‌ایستم و توییت‌های مسخره می‌کنم تا نوبتم شود و مدارکم را تمدید کنم. با یک بغل کاغذ و فرم‌ و عکس مقنعه‌به‌سر رفتم دفتر پست. تمام مدارکم را پشت و رو کرده بودم که پشت سری بلند قدم که مثل برج دیده‌بانی به اموراتم مسلط بود عکس‌های شش در چهار خسته‌ام را نبیند. عکاس‌ها در ایران اصرار دارند در لحظه آخر که بهترین ژست‌ت را گرفته‌ای با حرکت عجیب انگشت‌ها روی سر، سر سوژه را با زاویه خاص معذبی به سمت شانه راست کج کنند و با تکرار «نخندید» اوضاع را از آنچه هست معذب‌تر جلوه بدهند. اینکار دو خروجی داد؛ سوژه‌ها یا از خودمتشکر و طلبکار به نظر می‌رسند یا بی‌نوا و خاک‌برسر. من در دسته دوم قرار می‌گیرم با سر نیم‌خم روی شانه راست و خنده فروخورده. پدرم یک عکس پرسنلی دارد که از بس تلاش کرده یک وقت خدای نکرده لبخند نزد که انگار دارد گریه می‌کند. شش عدد عکس چاپ شده مذکور تا‌ به امروز برای هیچ اداره و سازمانی فرستاده نشده و یک جایی در کیف مدارک پدر مانده و صرفن جهت انبساط خاطر خانواده در حفظ و نگهداری‌اش می‌کوشیم.
لبخند زنان مدارکم را روی میز گذاشتم. پدرم شروع کرده بود با وایبر عکس‌ مرغ و خروس ول در طبیعت فرستادن و موبایلم هر ۱۰ ثانیه صدا می‌داد. با مامان رفته بودند شمال و قرار بود عکس‌هایی که گرفته را برای من بفرستد. تصورش می‌کردم که بی‌بی‌سی‌اش را دیده، روزنامه‌اش را خوانده حالا نشسته روی مبل یک دور عکس‌ها را با لبخند رضایت نگاه می‌کند بعد برای من می‌فرستد. عکس‌ها همه شبیه به هم بودند. توی یکی دو خروس و هفت مرغ بود که یک خروس و پنج مرغ دانه می‌خوردند و بقیه به نقطه نامعلومی نگاه می‌کردند. در عکس بعدی خروس چاق سفید روی سنگی ایستاده بود و به عقب نگاه می‌کرد و مرغ‌ها همه پشتشان به دوربین بود. در عکس‌های بعدی هی جمع و متفرق می‌شدند. هر چه چشم ریز کردم و به دوردست‌های عکس‌ نگاه کردم نکته‌ای ندیدم. خانم متصدی پست از من پرسید بسته به کجا برود؟ نه اسم کامل یادم بود نه آدرس. یاد آدرس وبسایت افتادم: «دفتر دات اورگ» ولی می‌دانستم «دفتر» چیزی نیست که خانم موطلایی انتظار شنیدنش را داشته باشد. روز پستی شلوغی بود. آدم‌های توی صف از آدمی که آدرس نداشت و مدام بیب‌بیب می‌کرد لج‌شان گرفته بود و همه زل زده بودند که ببینند بالاخره کی آدرس لعنتی پیدا می‌شود. آدرس را پیدا کردم. بعد از کمی مکث دیدم چاره‌ای نیست. گفتم «دفتر حفاظت منافع جمهوری اسلامی ایران» در سفارت پاکستان؛ آدم‌های توی صف یک قدم عقب رفتند و ۲۵۰۰ کالری از من سوخت. در آن مکث چند ثانیه‌ای دنبال راهی می‌گشتم که بار سنگین این کلمه‌ها و اسم‌های ترسناک را کم کنم. ولی هر چه باشد اداره پست بود. نمی‌شد حرف‌هایی از «جمهوری اسلامی» یا ایران را بخورم یا به جای پاکستان بگویم پاهستان. کلمات سنگین کلمات کلیدی بودند که باید واضح و بلند ادا می‌شدند. خانم موطلایی یکبار دیگر ازم خواست که اسم مکان مورد نظر را تکرار کنم. ترسم ریخته بود. دوباره گفتم. موبایلم بیب می‌کرد و قطار اسم مکان مورد نظر در فرم کامپیوتری جا نمی‌شد. گفت که «سفارت پاکستان‌»ش را می‌گذارد بماند و بقیه‌اش را با دست می‌نویسد. با سر موافقت کردم. در آن لحظه خاص اگه می‌گفت پامرغی از دفتر برو بیرون هم قبول می‌کردم. مجموعن سه بار دیگر مجبور شدم اسم مقصد را تکرار کنم. همه که شیر فهم شدند بسته‌ام به کجا می‌رود، پول را دادم بعد همان‌طور یک‌وری و بیب‌بیب‌کنان زیر نگاه سنگین آدم‌های توی صف از دفتر پست خارج شدم.